هنر آشپزی
تذکره ی شیخنا الاستاذ الفرهاد شهریاری( رحمت الله علیه )

تذکره ی شیخنا الاستاذ الفرهاد شهریاری

آن صاحب چشمان مخمور، آن به شنیدن صدای شجریان کیفور، آن مرد با وفا، آن زاده ی چهار راه صفا، آن فسیل  باستانی، آن عاشق خرید میوه از کوچه ی شهرستانی، آن در فیزیک  و مکانیک تک، آن ساکن نارمک، آن مرد همیشه سرِکار و آن کِشنده ی خویش بر دار،  آن یار زود خشم وان صاحب ریش و پشم، فرهاد شهریاری بود و راننده ی ارابه و گاری بود . گرچه بی کمال بود اما در کل خیلی با حال بود.

ابتدای کار او آن بود که به دنیا آمد. چون تایه اش ورا بدید بانگ برآوردی یا للعجب کاین گوله کاموای مشکی پای در جهان گذارد. بس که به غایت ریش داشتی در همان اوان تولد.

نقل است چون چهل روز بگذشتی درویشی برو گذر کردی. به فراست بگفتی در ناصیه اش بینم که پُخی نشود. پس بگریستی و برفتی. چون به هفت برآمدی سرآمد هم عصران خویش گشتی گویند بر بام شدی و بادبیدک هوابکردی و سنگ بی انداختی کفتران همسایه را. روزی بر سر شاخ درخت بر شد به خوردن خرمالود . باغبانش گذر کردی ورا دیدی و کلوخ بی انداختی. فی الحال بانگ برآورد منو نزنی منو نزنی من گیلاسم. چون باغبان این ندا بشنید سر به سجده آوردی که از غرایب روزگار و علامات ظهور بُوَد که گیلاسی پشم آلود بر درخت خرمالود نشسته بُوَد.

گویند روزی به باغی شد سبز و خرم هشت فرسخ در هشت فرسخ پر از اشجار مشجره و قنوات مطهره و سنابل معطره و بلبلان غزلخوان و بساتین الوان . پس بر سایه ی درختی آرمید. پیری گذر می کرد. شیخنا ندایش داد یا ابی ماذا الاسم الجنه الصغیره فی هذه الارض الفریخه. وان پیر بگفتا عشق و سنبل ( کذا فی الاصل علم و صنعت) . به فراست دانست که نیک مکانی است . پس دستار از سر باز گرفت و کلاش از پای در آورد و رحل بی افکند به هفت سال.

و گویند این هفت سال به مویزی سر به کردی و هیچ مخوردی جز قالباس و سوسیس و برنج و خورش و نان سنگک و فسنجان و حلیم بادمجان و نوشابه و انواع اطعمه و اشربه و سیغار دود بدادی بسیار.

چون به سر رسید شیخ ابو سعید هادی اصفهانی بر وی در آمد و آواز داد مبارک باد بر تو این ریاضت که بردی و این مقام که کردی. پس رقعه ای به دستش داد . پرسید چیست این. آوازش داد زینهاد بگیر و دم مزن که لوسانس صنایع است و اگر این را هم نگیری که خیلی ضایع است.

پس بشنید و دستان شیخ ببوسید و برون شد. و این ابتدای شیخوخیت وی بود که از هجرت هفت صد و هفتاد و هفت بود ( کذا فی الاصل هزار و هفت صد و هفتا د و هفت حالا یه کم این ور اون ور توفیری نداره ) .

نقل است که بسیار مجلس می فرمود. روزی شیخ دوکتور ابولحسن نوری مروزی ( رضی الله عنه) بر مجلسش درآمدی . بانگ بکردی به آواز بلند یا کذاب چه گونه باشد فرق بین منشور پروجه و شرح بازه ی کاری ی پروجه . پس شیخنا فی الحال بفرمود فرق آن باشد که به چشمانت فرو رود و به جای دیگرت فرو نرود.

باز نقل است که روزی در حلقه ی اصحاب نشسته بود شیخ ابی معین اصطهبانی ( غفر الله ذنوبه ) بر روی گذر بکردی. عظیم منکر بودی در حق وی. ندا به سر انداختی یا شیخ علم مودیریت دانی. بفرمود دانم. گفت علم پروجه دانی گفت دانم گفت پی ام بی او کی دانی. گفت دانم. گفت استاندارد دابلیو بی اس دانی . گفت دانم گفت علم الاشیا دانی گفت دانم گفت علم الابدان دانی . گفت دانم. گفت علم الادیان دانی.گفت دانم گفت با آن ها چه کنی. گفت دهن تو را بگایانم. فی الحال شیخ ابی معین اصطهبانی ( رحمت الله علیه ) نعره ای بزد و بیهوش گشت.

و باز نقل است که روزی به دیهی گذر می کردی. مریدانش بر پای اوفتادند که یا شیخنا ما را کلمه ای گوی که در آن ISO9000 باشد و علم مودیریت پروجه باشد و سبب خلاص از استقراض باشد و در آن آموزش شیر پوینت باشد و موجب روزی ی حلال باشد و مفتاح گنج باشد و دلیل ارتقای شغلی باشد و موجب ازدیاد اولاد باشد و شناسایی ی مسیر بحرانی باشد و راهنمای الگوریتم زیمنس باشد و هِلپِ P3eباشد و سبب رضایت عیال باشد و ... شیخنا  انگشت نشان بداد و زبان برگشاد که بیلاخ .

و گویند جماعت مریدان نعره بزدند و گویند هفتاد کس جان بدادند ز بس که عظیم کلامی بود به تمامی.

شیخنا را کلام قصار بسیار بود از جمله داداش مرگ من یواش .و یا  چه جیگری.

و پیوسته می خواندی سازمو وردارم برم کنار باغچه بشینم شاید که عکس دلبر نازنینمو آب بیاره ببینم. و نیز بگفتی میون این همه کوچه که به هم پیوسته کوچه ی قدیمی ی من کوچه ی بُم بسته.

و گویند ورا مهر کسی در دل بود کز فراغش بگفتی every night in my dream I see you I feel you و این کس مگر در سفینه ی طایطانیغ به بحار بلاد چین و ماچین به طوفان غرقه گشته .

و شیخنا بسیار تسبیح بی انداختی و بگرداندی و ذکر بگفتی که یا علما و الفضلا و الصلحا اجلسوا جمیعکم محکم . اننا فتقصد چرخوا چرخا" سریعا. و نیز بگفتی اوسا کریم خیلی نوکریم.

نقل است کرامات بسیار داشتی . می نبشتی شب و روز چونان که مریدانش بگفتندی دو کرور کتاب استاندارد مدیریت پیکره بندی اش خود به دست خود کتابت کردی و نگاشتی به سه روز و چهار شب و عجبا که حتا یک دانه اش هم فروش نرفت.

و از کراماتش باز گفته اند که جعبه ای داشت که در آن سوراخی بود . چون در سوراخ سخن می گفت هشت فرسخ دورتر سخنش از جعبه ای بیرون می شد و مریدان می شنیدند و ان جعبه را موبایل می گفت.

و دیگر کرامتش آن بود که درس می گفت و چون درس می گفت کافه ی خلق بر مکتب و مجلس سر تصدیق تکان می بدادندی اما هیچ کس نفهمیدی که چه گفت. چندان کز وی بپرسیدند یا شیخنا الاستاذ چه فرمودی اندر باب مودیر پروجه و پی ام او و دابلیو بی اس . بفرمود ای بابا دور هم بودیم. و باز گفته اند بر هوا می رفت و از پنجره ی هواپیما دست تکان می داد.

و کرامت عظیم آن که تکه چوبی بر دهان بکردی و به آتش برافروختی و دود بکردی و به هوا دادی چندان که اثر نمی ماندی و باز دیگر باره به اعجاز همان چوب از جعبه برون بکردی بی هیچ عیب و علت و کاستی و آن چوب را سیغار نام بود.

نقل است روزی با جمعی از مریدان و یاران به راه اند سده بود. هوا گرم بود و آفتاب تموز چندان که بیم هلاک مریدان بود. پس دامانش بگرفتند و ندا دادند که یا شیخنا دریاب. پس شیخنا دست در جیب بکردی و رقعه ی رنگین ( کذا فی الاصل 5000 تومانی و 2000 تومانی ) در بی اوردی و در هوا تکان بدادی و بانگ بکردی : داداش در بس. 

گویند هزار مرکب راهوار ابیض و اصفر و اخضر ( کذا فی الاصل تاکسی سفید و زرد و سبز) از زمین وزمان و بر و بحر بجوشیدند و شیخنا و جمله یاران و مریدان را سوار بکردند و گاز بدادند و به مقصد برساندند.  و نقل است که روزی با مریدان به سفینه نشسته بودی در بحار غریب. بادی بزد و موجی برخاست. سفینه را علتی بادید امد ( با دید آمد یعنی پدید آمد. مترجم) چندان که بیم هلاک بود. شیخنا فرمود بیم مدارید که من بر آب خواهم شدن مگر شما را خلاصی باشد از این توفان و سبک از پی ام در آیید و دیگر باره بینمتان به ساحل امن. و یاران و مریدان گفتند بابا... فردین . و آب در دیده بگرداندند و آه بر کشیدند. چون شیخنا پای در آب نهاد به دریا فرو شد و فی الحال بانگ بزد کمکم کن کمکم کن نذار این جا لب مرگو ببوسم ... و گویند مردیدی بر او چیزی بی انداخت مر سبب استخلاص شیخنا پس شیخنا بفرمود دَ آخه مرتیکه ی خر نفهم -الاغ- تو هنوز فرق بین تیوپ نجات با نیزه ی شکار نهنگ رو نمی دونی آخه الاغ آخه نفهم آخه... گویند شیخنا ( رحمت الله علیه ) این ذکر بگفت  تا جان بداد . غفر الله.

۱۳۸۸/۳/۱٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بخش هایی از یک کتاب چاپ نشده

از کتاب اندر احوالات! شیخنا فریدون میرزا معین الدوله

1-   روزی یکی از مریدانش ورا دید کاندر صحرا تپانچه بر روی خویش می کوبد و بانگ بر می کند

الا ای کردگار زمان و زمین

چه تنهایم در روزگاری چنین

پس درد بسیار اینک ببین

ز داغ یاران رفته گشتم حزین

2-  وآن دیگر روز شیخنا فریدون  میرزا معین الدوله بر خَرَکی لنگ سوار بودی. به دِیهی رسیدی طهران نام . مردمان بسیار بودند به بازار . به مسجد فرود امدی مر نماز نیم روز. کس نبودی جز یک تن پیر. شیخنا دستش ببوسید که حَبذا بر این غیرت که تو داری که در این آشفته بازار نماز نیمروزت به دیر هنگام نگذاری. پیر بگفتا کدام نماز نیمروز از شامگاه پسین در پی گیوه ام می گردم که به هنگام خسبیدن به زیر سر نهاده بودم و اکنون نیست.

3-  و روزی شیخنا فریدون میرزا  پلاس پاره پوشیده موی از سرِ خویش باز گشاده به مجلس اندر شد مر وعظ مردمان را . بر سر منبر شد خواست تا سخن گوید. بازش بنشناختند . بانگش بدادند های شوخ چشمِ فضول فرو شو کاین جایگاه چونان تویی نیست از این بارگاه بیرون شو. پس فرودش اوردند به سختی و درشت گفتند و نواختند به سنگی. دیگر روزش به مجلس شدی و این بار جامه ی نو بر تن و سر و روی اراسته. بزرگش داشتند و بر صدر نشانیدندش. فی الحال بگریستی و بازگشتی. ندایش در دادند کاین را سبب چه باشد شیخنا. بگفتا بر حال خویش می گریم که ارجم به درگاه بندگانِ باری به پلاس پاره ای ضایع شود و از فرازم به فرود اورند. می گریزم از ایشان تا که سر بر آستان باری نهم که مرا نه از باب پلاس پاره و موی ژولیده که به طاعت ناکرده و گناه بسیار هم از درگهش نمی راند.

 

4-  و شیخ بمردی. پس چهل روز به خوابش اندر دیدی، یک از مریدان. بگفتا یا شیخ به چه حالی. شیخنا بگفتی به حال تحیر، کاین سرای که بدان پای نهاده ام وادی ی حیرت است. 

۱۳۸۸/۳/۱٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چند حکایت واقعی

رفقای قدیمی کجایین که ...فیلتر شد

صب چشامو که وا کردم یاد این افتادم که چار شنبه با صادق حرف فیس بوک و زدم. هوس کردم برم یه سری بزنم بر و بچه های قدیم رو اگه تونستم پیدا کنم. زمون ما که این چیزا نبود نامه بود و گاسم خیلی لولهنگت آب می گرف تیلیفونی یم داشتی.  را دسم نیس این چیزا . الخلاصه با کلی والزاریات اومدم سراغ کامپیوتر و ...

آقا گُه بزنن به این کامپیوتر. این چیه که عنهو شیکم بچه هی سف می شه هی شل می شه ...  اَن ... جمش کنین بریم دنبال زنده گیمون والا...

الانی روزنومه هم اینو نوشته .

بابا من نمی فهمم این انتخاباته چیه که مصب ما رو دراورده . کار که تعطیل، بازار که خوابیده ، ملت که آویزون ، این یارو فیس بوکم زدین بستین . حالا من این رفیقای قدیمی رو تو کدم جهنمی بجورم؟

 

حکایت زیر واقعی است:

یکی از همکاران  - محترم-  ما که زمانی برای خودش رییس بود و برو- بیآیی داشت به خاطر ورود یکی از عزیز دردانه های فلان مدیر به اداره مغضوب شد و از روی سمتش ورش داشتن.

 4 شنبه 30/2/88 ساعت 5 بعد از ظهر تو اداره این اقای عزیز دردانه رو می بینه . اقای عزیز دردانه می گه که باید روز شنبه اتاقت رو خالی کنی که من بیام توش بشینم خودتم فعلن جا نداری.

همکار ما طفلکی-  حرص می خوره و لبو می شه اما سرش رو می اندازه پایین  و می ره خونه. شام می خوره و می خوابه. اذون صب خانومش می یاد بیدارش کنه که پاشو  و نماز بخون می بینه ای دل غافل...

5 شنبه 31/2/88 صب خبر اومد که همکار ما خدا بی آمرز  اتاقش روخالی نکرده از این دنیا رفته. طفلی خانومش کارش رسید به بیمارستان .

جمعه 1/3/88 بهشت زهرا یه جای کوچولو واسه ی همکار خدا بی آمرز ما . اون عزیز دردونه هه و اقای مدیر هم اومدن بهشت زهرا یه اشکی می ریختن که نگو . بعد از ظهری که رفتیم خونشون دخترش داد می زد که چرا شما ها که از اداره اومدین بابامو نیاوردین ؟ ما هم انگار که ریده باشن تو دهنمون صدامون در نمی اومد.

شنبه 2/3/88   اتاق همکار خدا بی امرز ما رو خالی نکردن رو صندلی اش گل گذاشتن ...

1 شنبه 3/3/ 88  عصر ختمشه . اوتوبوس می یاد دم اداره ...

بدبختی این جاس که این م واقعیه

قریب 2 از دسته گذشته جلوس نموده بودیم. قل قل قلیان و زمزمه ی خنیاگران چشمان مخمور مارا خمارتر نموده مختصری چرت عارض شده بود. ناغافل آسید یحیا کازرونی  یا قدوس کشان آمده اذن حضور طلبید. دادیم . آمد . عرض کرد خاطر جواهر آسای همایونی ی ما مکدر نشود اما به فرموده جلسه گذاشته اند از باب رتق و فتق امور صناعات بخارت مشتعله در عمارت کلاه فرنگی باب همایون. سالون قونسولتاسیون اداره ی صناعات بخارات مشتعله.

فحش و فضیحت فرمودیم . فراشان را فرمودیم تا این مرتیکه ی پدر سوخته را فلک کنند که این اخبار ناگوار را ناغافلی وسط چرت آدم ندهد . شال و کلاه کردیم. درشکه آمد گفتیم برود. فرمودیم هوتول موبین مان را راه اندازی کنند. شوفور سویدی اورده ایم که چه . پدر سوخته ی نسناس لنگ رو لنگ بی اندازد؟ با ان چشمان ریز سبز هیزش .

رفتیم. 3 از دسته گذشته پس کلی مرارت رسیدیم . آقایان جمع بودند. فراشان ندا کردند که ما تشریف فرما شده ایم. قیام کردند. گفتیم بنشینند خوبیت ندارد لنگ در هوا باشند.

فرمودیم سریعا عرایضشان را به شرف عرض ملوکانه برسانند مختصری صداع داریم و بی حوصله ایم.

آمیز فرهاد ملک الکتاب منبر رفت از باب رعایت خواص صناعت و فواید ریاضت و شیوه ی بلاغت و اصول سیاست که از بس مزخرف گفت ما که نفهمیدیم چه گفت. سرآخر عرض کرد که از باب ترقی در علوم صناعات بخارات مشتعله لاجرم باید ادم باجنمی پیدا کرد که اورگانیزاسیون بلد باشد با جماعت مهندس نشسته قونسولتاسیون نموده پروگرام سه ساله بل کده بیش تر نوشته کارسازی نمایند که اسباب ترقی ی ممالک محروسه ی ایران فراهم گشته خودمان بخارات مشتعله را از بلاد خوزستان و سیرجان و برازجان بی آوریم تبریز و کرمانشاه و مشهد و تهران من باب استفاده ی رعیت جماعت در سیاه زمستانی- که زغال کم یاب است و نفط نایاب .

بس که حرف می زند این مردک. فاکولته ی صنایع غیر مستظرفه درس خوانده رفته در اداره ی صناعات بخارات مشتعله استخدام شده . زبانش هم تند است به قاعده ی فلفل هندی نمی دانم کدام پدر سوخته ای گفته مشغول باشد به کار. کلی هم جسارت کرده به ذات اقدس همایونی ی ما ایراد گرفت که کار این جوری نمی شود و پروگرام یک ساله می خواهد و پلان سه ساله می خواهد و پورت فولوی باید صناعت کرد که اداره ی صناعات بخارات مشتعله عقب نماند از اداره جات بلاد فرنگ و من باب اثبات این مدعا متود اورگانیزاسیون فرنگیان شرح کرد . 5 از دسته گذشت. از نفس افتاد جوش زد و کف کرد . فرمایش کردیم عرق شاتره حلقش بکنند تلنگش در نرود خونش بی افتد گردن ما . مثل گربه ی سیاه می ماند نحس است.

بعد آمیز علی اصغر خان وثوق الدوله فرمایش کرد. اول مختصری از ما تشکر کرد که قدوم مبارکمان را گذاشته ایم در سالون قونسولتاسیون اداره ی جلیله ی صناعات بخارات مشتعله . دویم گفت حکما خود ما که ظل الاهی امان برقرار به کار خود داناتریم . به شرف عرض ما هم رسانید که جماعت فرنگیان متود اورگانیزاسیونشان خراب شده و حکما مغناطیس این طرنتشان زایل گشته  که این همه شاقالوسی و سیفلیسی و رعشه ای و آبله ای و تراخمی و گر و کور لایشان وول می زنند و اصلا چه دخلی دارد که اورگانیزاسیون نماییم که خرجش زیاد است و اثرش کم . می گوییم ممدلی ی خرکچی بی یاید لوله ها را ببندد دمب خرش . سک بزند به ضرب و زور خر و خرکچی و مشتمال چی های حمام آصف وزیر می کنیم زیر خاک بخارات مشتعله برود داخلش. بعد رو کرد به آمیز فرهاد ملک الکتاب گفت این متود اورگانیزاسیون که گفتی متود کیست. مردک حالش بد بود دهنش پر بود از عرق شاتره زیر لبی یک چیزی بلغور کرد. نفهمیدیم چه گفت . زاکلر ، زامر، زاکمن، واکمن ...

امیز علی اصغر خان وثوق الدوله استهزا نموده که متودی که گفتی که واخواست شده و تلنگ صاحبش در رفته .

آمیز فرهاد ملک الکتاب عربده کشید که این متود ، متود رایج بلاد فرنگ است و اورگانیزاسیون شرح نموده به چه گنده گی و خزعبلات بسیار

مرتیکه بس که داد زد و هوار حسین کرد بند تنبانش پوسیده بود ؛ در رفت . آمد خودش را بپوشاند هول کرد انگار چانه انداخته باشد با سر افتاد روی آل و اوضاع ما و جگر ما را ترکاند بی شرف. انگار در هاون کوبیده باشند. خدا رحم کرد آل و اوضاعمان نترکید بی تخم و ترکه بمانیم.  دادیم فلکش کنند که دیگر آل و اوضاع ما  را وسط سالون قونسولتاسیون اداره ی صناعت بخارات مشتعله؛ در هاون نکوبد و له نکند. آمیز علی اصغر خان وثوق الدوله به دادمان رسید. بادمان زد و شربت دارچین حلقمان کرد. قدری هم با دستمال ابریشم آل و اوضاع ما را وارسی کرد که مختصری خوشمان امد و دردمان افتاد . دادیم دهان آمیز علی اصغر خان وثوق الدوله را اشرفی پر کنند و حکم محکم فرمودیم که رییس شود در همان اداره ی بخارات مشتلعه . بس که دانا به کار است این پدر سوخته می داند چه طور ال و اوضاع آدم را راست و ریست کند.

                                                                                                          

۱۳۸۸/۳/۱٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دل آرا دارابی

صبح برایت نوشتم که امروز با خبر کوتاه اعدام دل آرا دارابی برایم چه قدر تلخ آغاز شد. روزهای پیش که اخبارش را دنبال می کردم – نمی دانم چرا اما  ته دلم انگار روشن بود که دل آرا اعدام نمی شود. به حرف وکیل مدافع اش که به نکات ابهام آمیزپرونده اشاره کرده بود  باور داشتم به جوانی ی خود دل آرا باور داشتم و به نقاشی هایش و به این که زنده گی را صمیمانه طلب می کرد.

در خبر روزنامه ی هم شهری – برایت صبح نوشتم – آمده بود که اجرای حکم اعدام به اندازه ای سریع بوده که حتا خانواده ی دل آرا  و وکلای وی  هم  زمان اعدام را نمی دانستند.

وکیل مدافع دل آرا گفته که سرعت اجرای این حکم به خاطر غرض ورزی ی اداره ی اجرای احکام و نیز خانواده ی مقتول بوده.

درباره ی اعدام این دختر با یکی از همکارانم در اداره حرف زدم.  گفت: ای بابا به من چه به ما چه یارو یه غلطی کرده اینام که کسی رو بی خودی اعدام نمی کنند که ...

و من می اندیشیدم که اگر دل آرا دختر من بود و  بی خبر اعدام شده بود – به گناهی که داشته یا ناداشته – من چه حالی داشتم...

برایت نوشتم. اما دلم می خواهدداد بزنم  ...

دل آرا دخترکم

صبح زود

آفتاب شرم زده از روی تو انگار

دلش نمی خواهد بیرون بی آید

تو گریه می کنی و می لرزی

و یادت می آید که چه لحظه هایی بوده اند

که تو انتظارآامدنشان را کشیده ای

و دلت می خواسته روزی

مک زدن کودکی را بر سینه های پر شیرت احساس کنی

و یادت می اید

که می خواسته ای

 آرزوهایت را روی بادبادکی 

نقاشی کنی

و این بار رنگی...

دخترکم دل آرا

ما     اما

همین امروز یادمان رفت

که تو گریه می کردی

و دلت نمی خواست

طناب دار را

بر گردنت حلقه کنند و

حنجره ی خسته ات دیگر تاب

داد

نداشت

که بی داد

توانش را ربوده بود.

آی دخترکم

بوم نقاشی ی تو حالا

در انتظار رقص کلکت

تا فردایی که دیگر طلوع نخواهد کرد

می ماند

و ما

باز هم تو را از یاد می بریم

که توفان حادثه از کنار لانه ی لرزان مان گذشت

دل آرا

بگذار حالا

کسانی که اعدام تو را عین عدالت

می پندارند

لبخند بر لب آورند

و تو دخترک اثیری ی من

پس پشت خاطره ها بنشینی و نگاه کنی

در هیاهوی

روز مره گی ی

ما زنده گان مرگ زده

کسی صدای خواهش تو را نمی شود

کسی تو را نمی بیند

کسی تو را حس نمی کند

جاری ی عدالت در سرزمین ما

دخترکم  دل  آرا

حلقه شدن طناب دار

گرد حلقوم تو بود

و تکرار این جریان

انگار شطی است علیل

از دیروز

تا فردای نا روشن ما

آرام بخواب دخترکم

دیگر کسی تو را

نمی ترساند

دیگر کسی تو را اذیت نمی کند

دیگر کسی به تو طمع ندارد

تو از یاد ما

از زنده گی ی ما

از بین ما

ما یی که نامردمانیم

مایی که  ما      نیستیم

رفتی

و همین

یعنی

خوش بختی!

۱۳۸۸/۳/۱٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

رستم و جو مونگ و ما

هو

سلام رستم

رستم عزیز به تو سلام می کنم و می گویم که دلم چه اندازه برایت تنگ شده .

 رستم جان خیلی وقت است که از تو  بی خبرم. معقول     قدیم تر ها اگر خودت را نمی دیدم نگاره هایت را می دیدم که زینت بخش دیوارهای خسته ی قهوه خانه ها شده اند.

اگر نامه ای از تو نبود اما نامت ذکر روزها و شب های مرشد ولی الله که بود. یادش به خیر رستم می آمدی و در جمع ما    آدم های خسته ی به ته خط رسیده  می نشستی و می ایستادی و می ماندی. می شدی برایمان همه ی آرزوهای داشته و ناداشته.

یادت می آید رستم وقتی که رفته بودی مازندران جنگ دیو سپید. مرشد داشت حکایت واقعه اش را می گفت. هادی خان خدای بی آمرز از ته دل داد زد یک گوسفند نذرت یا شازاده محمد؛ رستم دیو سفید رو زمین بزنه. ( این جا رو که نوشتم مجبور شدم چند دقیقه ای رو برم بیرون راه برم سیگار بکشم ، گریه کنم. گریه هم کردم. این اتفاق رویا نیست ، خیال نیست افسانه هم نیست. واقعی است  واقعی تر از خود من، از خود ما . چند سال پیش کرمانشاه اتفاق افتاد.) تو همه کس ما بودی؛ بابا مان، برادرمان،  بزرگ ترمان ، پهلوان مان .

آی رستم ، آی مرد ، آی شیر مرد

نمی دانم به تو چه بگویم . به تویی که روزگار با این که پشت تو را زمین زد و گرد پیری به چهره ات نشاند نتوانست         دست هایت را ببندد. به تویی که در بدترین شرایط هم آرمان هایت را قربانی ی خواسته هایت نکردی. آرمان هایت را قربانی ی ترس هایت نکردی.

 رستم

دلم می خواست الان این جا بودی تا سرم را روی پاهایت می گذاشتم و تو فارغ از این که جهان پهلوانی دست نوازش بر سرم می کشیدی و من تمام غریبی ی تو و خودم را یک جا گریه می کردم.

تو چه کردی مرد؟

نمی خواهم داغ دلت را تازه کنم اما یادت می اید ان روز که برای حفظ نام ایران؛ برای حفظ مردم ایران برای حفظ ان چه که به آن دل بسته گی می گویند؛ روی در روی پسر دردانه ات ایستادی؟ رستم خنجر تو پهلوی سهراب را پاره نکرد. تو جگر خود را دریدی. مَرد تو آموزگاری بزرگی؛   درست مثل خودت.

همتای تو فقط مرتضا علی است. تو همانی که از ته ته خاطره ها و اسطوره ها آمدی تا پرچم خدا پرستی و مردانه گی  را برافرازی در کنار مرتضا علی.  آن هنگام تو و او هم را نشناخته بودید و  در قدمگاه از رو به روی هم آمده بودید و شانه به شانه ی هم  ساییده بودید و از فشار زور شما کوه ساییده شده بود. ( این باوری است یا بهتر است بگویم بود                        در غرب کشور )  آی رستم آی رستم...

نه اسفندیار جوان بخت، نه کاووس سبک سر ،  نه دیو سپید و نه هیچ کس دیگر تو را از جایگاهت فرود نیاوردند.

رستم ...

اما

نامرد مردمی که ما هستیم ...

روزگار غربی شده . تو را نمی شناسند. دیگر حالا هر حسن موشی خودش را به هوای بادی بیلدینگ از تو قوی تر می داند. دیگر کسی تو را نمی شناسد.

دیگر براورنده ی آرزو های ما غول چراغ جادوی ال جی  LG است.

دیگر پهلوان رویاهای ما جومونگ است.

تهمینه را در کدام سراپرده ی عفت می توان جست؟

آی رستم آی رستم

تو که برای جنگ نیازی به لشکر نداشتی . دلت قرص بود به ایمانت به آن یگانه ی جهان آفرینی که آفرینش می گفتی به هنگام پگاه بامداد و نیمروز و شامگاه .

حالا جومونگ تجسم آروزهای ما ، پهلوان زنده گی ی ما شمشیر پولادین می خواهد  و لشگر و تاج و تخت ...

 ما نامردیم رستم.

  برو و در پس تاریخ، کنج خاطره های نا گرفته،  آرام بگیر؛  که ما ناآرامان دریا زده ی نامرد، ساحل خاطرات و آرزوهایمان را به گه کشیده ایم . بوی شاش و لاش مرده می دهیم.

برو و به سیمرغ بگو این طرف ها پیدایش نشود که ما نامردمان به هوای دینار و درهم شیخکان حاشیه ی خلیج بال هایش را می بندیم و به سراچه ی بی مقدارشان می فرستیم. ما را چه کار به سیمرغ؟ همین کلاغ های پیزوری ی کوچه در دار برایمان بس است.

اگر در رویاهایت سیاووش جوانمرگ را دیدی بگو خوب شد که مُرد و این بی ناموسی ها را ندید که جوانان امروز ما با شلوارهایی که از کونشان آویزان است -از ترس ایدز- برای دفع شهوتشان سراغ روسپیان نمی روند و زن های شوهر دار طلب می کنند.

رستم

برو و بگذار من هم خودم را در این شیشه ی شراب غرق کنم. شاید امشب یاری کند و مرا تا کنار بستر خوابم ببرد.

سلام مرا به همه برسان.

-        راستی واسه رخش مشتری گیر آوردم اگه هنوز پول لازمی بگو ردش کنم. یارو دس به مایه اس...

۱۳۸۸/۱/۳۱ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سالِ نو- روز نو - نو روز

از رسیدن به نو روز در هراسم.

 

ازرسیدن به روزهای اول سال در هراسم.

از رسیدن به صدای شلیک توپ سال نو در هراسم.

از لمس لزج ماهی ی قرمز سال نو در هراسم.

از شنیدن دروغ های احمقانه ی سطح پایین اول سال

از شنیدن آرزوهای کوچک اول سال

در هراسم

از تحمل شکنجه ی عبور از لحظه ها خسته شده ام.

نزدیک تر شدن به مرگ چه لذتی داره که به هم تبریکش هم می گیم؟

۱۳۸٧/۱٢/٢٤ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سلام حسین جان

سلام حسین جام

 

الان دیگر فقط 20 دقیقه تا فرارسیدن روز دهم محرم باقی مانده . روزی که تو در آن شهید شدی. روزی که تو در آن مثل یک مهر به پیشانی ی تاریخ نشستی مثل یک فانوس دریایی از آن دورها ساحل امن را نشان دادی.

 

 

از این حرف ها زیاد گفته اند خودت هم خیلی بهتر ازمن می دانی اصلا نیازی نیست تا چونان که منی برایت از این حرف ها بزند.

برای تو که چه عرض کنم ، برای خودش ، برای این که عریضه اش را پر کند. برای این که بی آید در صحنه و حرف بزند.

 

حسین از این که بدون القاب و تلقاب با تو حرف می زنم ناراحت نمی شوی می دانم . این ها برای آدم های کوچکی که باید در دیدگاه دیگران بزرگ باشند لازم است ، نه برای تو

حسین الان بیرون خانه ی ما سر و صدایی بر پا است.می کوبند بر طبل و سنج و بر سینه و شانه می کوبند دست و زنجیر. اما من نشسته ام و دارم برایت می نویسم. قصدم هم ثواب کردن نیست. می دانی .

می نویسم چون که محتاج نوشتنم. می نویسم چون که دلم گرفته و می دانم دلم گرفته چون به اسم تو پشت دیوار نامردی پنهان می شوند، می شویم ، شده اند، شده ایم .

تلخ است حسین نه؟ باور کن تلخ است.

 

یادم می آید جوان که بودم گاندی را برایم مثال می زدند که برای آزاد کردن هند از تو درس گرفته. یادم        می آید خدا بی آمرز دکتر هنوز دکتر برای ما ، دکتر شریعتی معنا می شود می دانی- از تو می گفت و از شهادت و پس از شهادت.

 

اما همه ی آن روزها رفتند و به قول فروغ : آن روزها رفتند ، آن روزهای خوب ...

حالا به قول منوچهر همون خواننده هه یادته که

حالا من موندم و غم مونده و مشتی آرزو...

 

 

روزهایی که احساس می کردم هر تپش لحظه اش گامی است برای عروج

حسین فیلم عروج اثر لاریسا شپتکو را که دیده ای؟

 

می دانی می دانم که می دانی -

اگر الان یکی از این اخوندهایی که خودش را فقط به خاطراین که رفته در یک مدرسه ی خاص درس خوانده و لباس اش عمامه و عبا و قبا است  روحانی می داند - این جمله ی اخری ی مرا بشنود حکم تکفیر مرا می دهد. می گوید: العیاذ بالله یعنی امام حسین فیلم نگاه می کند؟ اینبازی کردن با ارزش ها است این وهن امامت است . این توهین به تمام مقدسات عالم است.  ای خلایق به داد برسید . وااسلاما وا اسلاما رفت اسلام چه نسبت های ناروا که به اهل بیت می دهند! ...

 

یا یک چیزهایی در همین مایه ها.

 

دیگه حالیش نیست که بابا  ،  تو حسین عزیز تو که خودت بهترین کارگردان عالمی مگه می شه عروج رو یا ده فرمان کیشلوفسکی رو ندیده باشی.

توقع داره سینمای معنا گرای مورد نظر آقایون را نیگا کنی می دونم بابا آره وقت آدم خیلی عزیز تر از اینه که بشینه پای کارای صد تا یه غاز اینا...

 

 

 

حسین

نمی دانم چه خبر است.

 فقط می دانم به قول خودت :

این نبود آن چه ما می گفتیم.

حسین

این شب ها چه قدر سرو صدا است. همه جا داد و هوار راه  می اندازند. من دلم آشوب می شود. شاید بعضی ها واقعا برای خاطر این که تو را دوست دارند این کارها را می کنند اما می دانم که تو خودت این کارها را دوست نداری.

 

شاید دوست داشته باشی در این شب ها فیلم های مستند بی بی سی را نگاه کنیم با همدیگر و ببینیم که چه طور پرنده ها کیلومترها پرواز می کنند و راه را گم نمی کنند.

آن وقت به خودمان فکر کنیم که چه طور تا وقتی یک هو پشت یک میز می نشینیم یا یک عده دورو برمان جمع می شوند دست و پایمان و راهمان را گم می کنیم.

 

حسین رفیق من

 

تو هم دیده ای که در این دور و زمانه ی ما با یک قبضه ریش و یک تسبیح چه کارها که نمی کنند. راستی تو هم اون فیلم اخونده را دیده ای که دارد بر و بر در و دیوار را نگاه می کند و تا می فهمد که دوربین به سمتش رفته ادای گریه در می آورد؟

 

می بینی حسین چه طور گند زده اند به همه چیز؟

راستی عباس چه طور است؟

از قول من بهش بگو : لوطی دمت گرم ، خیلی مردی...

رضا موتوری خیلی سراغت رو می گرفت گفتم زود می آیی پیشمون . خندید دلش تازه شد.

 

دلش تنگ شده حسین از بس که تو این دیوونه خونه مونده.

 

حسین  جان

 

شیر خداو رستم دستانم آرزو ست

 

دلم گرفته از این مردم ادم نما- خودمم هم یکیشونم !-

معقول قدیما نون رو از قبل کار می خوردن امروز روز از قبل چیز مالی ی یه عده

حسین این نون خوردن داره؟

حسین چرا عقل مردم رفته کاسه ی سرشون

یا دنبال عشق و حال و عرق سگی و ویلا با ژیلا اند یا چشاشون رو بستن و زیر علم یه عده سینه می زنند که دین خدا رو واسه دنیای خودشون می خوان

تو که می دونی

بابا به اسم تو چی کارها که نمی کنند.

با اسم تو سر مردم رو می برن

 

 

یادش به خیر دکتر

یادته اون شب که داغ کرده بود چه چیزایی نوشت راجع به همین جور آدما؟ آره یادته تو حافظه ات از من خیلی بهتره.

ای علی به نام تو عدالت را قربانی می کنند.

حالا به نا م تو حسین عزیز

آزادی رو...

 

حسین درد روزگار ما چیه؟ موهای رنگ کرده ی دخترا؟ شلوارای خشتک آویزون پسرا؟ بلوتوث خفن  صحنه های اون جوری؟ آدمایی که واسه خاطر باز بودن دکون خودشون از تو مایه می گذارند؟

فراموش کردن این که

"ما نیز مردمی بودیم؟"

جار زدن اسم تو واسه خاطر مایه تیله

 

 

حسین

بابا خودتم می دونی که خبر یه چیز دیگه اس. اما من نمی دونم...

 

حسین من بپرسم این جا چه خبره ؟

این جا چه خبره که دیواراش این قده بلند شده اند؟ خونه هاش این قده تنگ شده اند و آرزوی آدماش

آرزوی آدماش

آرزوی آدماش

این قده کوچیک و حقیر؟

 

حسین خسته ام خیلی خسته ام ...

 

الان عاشورا رسید.

 

تولدت مبارک رفیق

تولدت مبارک ...

 

۱۳۸٧/۱٠/۱۸ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

گره خورده گی

گره خورده ام

 

در میان این انبوه پرشده از هیچ

 

مانند بچه گربه ای بازیگوش

 

گرفتار در چاهک مستراحی اما

 

نه دیگر  گربه ای نر

 

به کشتنم راغب است

و

نه مادری مهربان

 

 در پی شیر دادنم

 

 

۱۳۸٧/۱٠/۱٤ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

از سر هیچ

ما ناهار خود را مدیون نازک دلی قصاب و نانوا و ابجو فروش نیستیم.ما ناهار میخوریم چون آنها به فکر سود خویشند...آدام اسمیت 

 

قرنها پیش هرودت در مورد ایرانیان چنین گفته بود:مردمانی که از دو چیز می پرهیزند:دروغ و بدهکاری!...

 

این دو تا رو از نشانی ی زیر برداشته ام

http://pa.persianblog.ir/1387/5/

 

۱۳۸٧/۱٠/٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اشتباهی به نام من

توی یک فرآیند اشتباه

 

توی یک چرخه ی ناقص

 

توی "یک" هیچ 

 

توی هیچ 

 

من نشسته ام به انتظار

 

ظهور آفتاب

 

که گرم بشم

 

که چشمام ببینه

 

که برم

 

کجا؟

 

ته همین هیچ

 

۱۳۸٧/٩/۱٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

همین جوری
تقصیر خودمه من مقصرم پس حرف دیگه ای نمونده خلاص
۱۳۸٧/۸/٢۸ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

گمشده

نمی دونم چرا بیرون از خودم

 

 دنبال چیزی  که 

 

توی خودم گم کرده ام ،

 

                                       می گردم.

 

نمی دونی چه درد بزرگیه که پیداش نمی کنم.

نمی دونی...

۱۳۸٧/۸/۸ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کاسه ی چه کنم

دل من

این دل من

چه کند با غم

 

                           " تن" ها

چه کند با غم

                                      فردا

چه کند با غمِ

                            ِ" غم" ها

چه کند با

                                    این غم

چه کند با

                        غم تو

چه کند با

                              غم دل

چه کند با غم

عشق

 

دل من

این دل من

۱۳۸٧/۸/۱ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

روز سفت

چه روز سفتی بود امروز

عبور از بین

لحظات سنگی ی آن

 بدنم را

کبود کرده است

 

چه روز برنده ای بود امروز

خونی است

تمام بدنم

دستانم

پاهایم

حتا نگاهم امروز خونی است

 

دیر می گذرد این لحظه ها

بس که بی حال اند و بی حوصله

 

خمیازه ی کشدار

ساعت

بین دوازده و سی دقیقه تا شش

کلافه ام کرده

 

چه روز بود امروز

چون هنوز هم هست

حتا کنون که در بستر خواب دراز کشیده ام

سایه ی لحظه هایش از لای پلک های نابسته ام

" تو" می آید

من کبود و زخمی

بی دفاعم در برابر هجومش

 

بکارت خوابم را می برد این

کابوس بی پایان

لحظه های امروز

 

روز سیاهی بود...

 

 

۱۳۸٧/٧/٦ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دعای شب قدر

 

سلام خدا

تو چه قدر خوبی

تو حتا از من هم خوب تری. . .

می بینمت ،

                حتما ...

چاکریم.

 

۱۳۸٧/٧/٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

زنده گی نامه

خانواده ی من اون قدر فقیر بودن که نتونستن منو حتا به دانشگاه بفرستن دیگه چه برسه به مهد کودک...

۱۳۸٧/٦/٢٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آب و سراب

آزادی توی قاب بود

 

حکایت فردا مث خشت رو آب بود

 

سنجاب کوچولوهه واسه اپرای سوسمار بی تاب بود

 

اون کلاغه تو قفس ،

 کلاغ نبود عقاب بود

 

از زور بدبختی

 لامپ سر تیر چراغ برق محله مون

 

مهتاب بود

 

 

رخت خواب خیس بچه گیمون

 

        با شرمنده گی همیشه گَل دیوار،

 

رو به آفتاب بود

 

 

ما ساعت شیش و نیم صب می رفتیم مردسه

 

اون وخ دختر خوشگل همسادمون

 

-        که ما عاشقش بودیم و دم پنجره هم نمی اومد

تا لنگ ظهر خواب بود

 

وختی کار می کردیم و یارو

 

                   - صاب کاره

پولمون رو نمی داد

 

می گفتیم: ( تو دلمون به تخممون )

 

( با لبمون ) : ای آقا واسه صواب بود

 

بالا شهرمون -تا هیجده ساله گی- 

 

ته نواب بود

 

تو چله ی تابسون

 

تو سربالایی ؛ سر صلات ظهر

 

رادیات اوتوبوس خط یازده

 

بی آب بود

 

اسم راستکی ی ژیلا

 

                             ننه رباب بود

 

بهترین تفریحمون تا همین چن روز پیش-

 

چلوکباب خوردن توی مستراب بود

 

قدم زدن لب جوب و دلی دلی کردن موقوف شد

 

چون  که :

 

عصرشتاب بود

 

رفتم بخوابم ، چشامو بسم ،

 

خواب دیدم .تو خوابه یکی می گف :

 

 ای بابا  زنده گی همه اش سراب بود...

 

۱۳۸٧/٦/۱٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سی کی دی CKD

چشم هایم را از درون

آلبوم

بیرون می کشم

در چشمخانه می گذارم

-مونتاژ چه چیز خوبی است.

پاهایم را از درون کوله پشتی ام بیرون می اورم

زیر بدنم می بندم

 - مونتاژ چه چیز خوبی است

روده هایم را از جعبه بیرون می آورم

درون شکمم لحیمشان می کنم

- مونتاژ چه چیز خوبی است

مغزم را

- آپ دیت کرده ام

از لای روکش ضد ضربه اش بیرون می آورم

در سر جایش

اسمبل می کنم

- مونتاژ چه چیز خوبی است

دلم ...

دلم؟

آه خدایا چرا هیچ کارخانه ای

دل

نمی سازد؟

 

 

 

 

۱۳۸٧/٦/۱٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

برای نسیم

در این وهم انگیز تنهایی

در این ناگزیر تردید

یقین بودنت مرا به خود می خواند

در این تشنه گی ی بی پایان سراب

زلال صدای تو مرا به خویش می خواند 

در این هیاهوی دهشتناک

دروغ

- صداقت چشمان تو -

صداقت

جشمان تو

مرا به آسمان می خواند

صدایم کن

۱۳۸٧/٦/٦ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

زنده گی

لحظه های عمرم را

-از ترس

مردن -

در صندوقی

نگاه داشته بودم

برای روز مبادا

***********

 

۱۳۸٧/٦/٦ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بی دارم...

نه ...

 نه چونانم که

میثم

نه چونانم

که مرداویج

نه مانند هیچ کدام از پهلوانان و امامان

نه وحی می شودم

نه خوابی در دیده دارم

نه دستانی که خواهران توامان تقدیر کسی باشند

نه نامی که بر پیشانی ی آسمان گذرد

نه

نه اسلحه ای در مشت

نه قلمی در کف

نه پای افزار آهنین دارم

و نه

شیشه ی عمر دیوان در دست

چه کسم من؟

چه کسم من؟

همان هیچ کس ابن هیچ کس

آن محکوم ابدی ی زنده گی

                           همان مجرم محکوم به مرگ

همان که

-از بخت بد-

-در این جهنم بودن-

بی دار مانده است...

۱۳۸٧/٦/٥ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

لایحه ی حمایت از خانواده

برای اعتراض به این لایحه به نشانی ی زیر مراجعه فرمایید:

 

www.layehe.blogfa.com

 

۱۳۸٧/٥/٢۱ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

لحظه ای واقعی

پاهایم را می بندم

دست هایم را می بندم

چشم هایم را می بندم

گوش هایم را می بندم

 

در خیالم 

پرواز می کنم

در خیالم

 

در خیالم

 با تو

به گفت و گو می نشینم

در خیالم

 

در خیالم

لبان تو را

تو را

 می بوسم

در خیالم

 

 

در خیالم

زیر باران

زیر باران نرم بهار

زیر باران نرم و خیس بهار

راه می روم

با تو

- در کنارم

در خیالم

 

در خیالم

 آتشی بر می افروزم

تا به بهانه اش

تو را تنگ

در کنار خویش بنشانم

در خیالم

 

در خیالم

. . .

بغض فرو خورده ام می ترکد 

زیر بار

دهشتناک

تنهایی ی زندان انفرادی

 

بوی ادرار مانده

مشامم را انباشته

نوبت مستراحم دیر گاهی دیگر می رسد

 

چشمهایم باز است و گوش هایم نیز

در انتظار ورود زندان بان

- با شلاق مضرس اش

در امتداد دو متری ی سلول

قدم رو می روم

۱۳۸٧/٥/۱٦ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

یه مداد کوچولو دارم

با مداد می نویسم.

لذتی داره تراشیدنش، بویی که ازش بلن می شه...

همیشه فکر می کردم اون قد می نویسم که مدادم کوچیک بشه ، مثل نویسنده های قدیمی ی بزرگ  .

هیچ وقت نشد.

من نشسته ام و همین طوری مدادم رو می تراشم بدون این که چیزی بنویسم.

هیچ وقت نویسنده ی بزرگی نشدم.

هیچ وقت آدم بزرگی نشدم.

هیچ وقت آدم نشدم...

۱۳۸٧/٥/۱٥ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

وحشت و دروغ

آدمیزاد می ترسه

از یه چیزی می ترسه

واسه ی همین هم دروغ می گه

از دیگرون می ترسه

بهشون دروغ می گه

من  خیلی به خودم دروغ می گم

زیاد آقا زیاد....

********

ترسناک ترین چیزی که تو دنیا دیده ام

خودم هستم...

۱۳۸٧/٥/۸ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شرمگین ما بی شرف ها مانده ایم

عنوان این یاد داشت برای کسانی به سن و سال من و انان که روزهای پیش و نخست پس از انقلاب 57 را به یاد دارند، آشنا است. شعری است از عزیزی که به اشتباه به زنده یاد معلم شهید شریعتی نسبت داده شد.

اما ان چه که مرا به نوشتن این یاد داشت بر انگیخت بی شرفی   و سگ جانی ی خودم است. بخوانید:

  • رسوایی فرمانده نیروی انتظامی استان تهران به روایتی با شش زن برهنه‏
    ‏- بازداشت امیری ، دبیر ستاد انتخابات استانداری قزوین در ماشین خود با وضعی زننده‏
    ‏- رسوایی اخلاقی معاون وزارت علوم‏
    ‏- بازداشت یک استاد دانشگاه در دانشگاهی در گیلان
    ‏- تعرض یک مامور حراست دانشگاه سهند تبریز به یک دانشجوی دختر‏
    ‏- بازداشت خدادادی، نماینده ملکان استان آذربایجان غربی در مجلس هفتم، به اتهام جرایم اخلاقی
    - بازداشت یک نماینده دیگر مجلس به اتهام تیر اندازی و سوءاستفاده اخلاقی
    ‏- افشای رسوایی اخلاقی رئیس دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد‏

و... فاجعه ی دانشگاه زنجان

چشم و دل منادیان بی بدیل حکومت اسلامی روشن

در شگفتم از کسانی که با کشیده شدن کاریکاتوری - منتسب به یک ****** - کفن پوش به خیابان می ریزند . در شگفتم از*******می داند که جد و مقتدایش مرتضا علی در باره ی حکایت دزدی ی پای افزار از پای زنی مرگ را بر مردان و آزاد اندشان روا دانست.

در شگفتم از****************دارد

در شگفتم از*** - این********- که چرا خود این بار از سر شرم و خجلت- مردن که نه - استعفا نمی کند.

و در شگفتم از خود که چرا نمی میرم.

ننگ بر من

ننگ بر ما که داغ این ننگ - ننگ زیر بار زور رفتن و تن به تزویر و ریا سپردن - را تا ابد بر پیشانی داریم.

آقایان ***********٨ ، نماینده گان انحصاری ی خدا روی زمین ! این است دستاورد دروغ های شما. دستاورد استفاده از کثیف ترین حربه علیه بشریت : تزویر. ضلع سوم مثلثی که به قول معلم شهید شریعتی از دو ضلع دیگر ( زور و زر) قوی تر است. ضلع********از خدا شرم نمی کنید؟ نمی خواهید از شدت ناراحتی دق کنید؟

۱۳۸٧/۳/٢٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

که چی ؟

امروز 19-3-87 رفته بودم بیمارستان - کدام بیمارستان بماند-

چند روزی درد داشتم و مرض - که البته همیشه دارم-

دکتر معاینه ام کرد و گفت برو سونو گرافی.

رفتم

مسوول محترم سونو گرافی فرمودند برو تاریخ 2-4-87 بیا.

گفتم که تا آن روز من می میرم انشاالله

گفت : که چی ؟ به من مربوط نیست.

گفتم : بله چشم . و رفتم

۱۳۸٧/۳/۱٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فردای بعد از مردنم (1)
من آدم خیلی مهم نیستم. راستش رو بخواهین اصلا مهم نیستم. یه جورایی اصلا نیستم. نه کسی منو        ‏می‏شناسه نه من کسی رو . البته نه این که هیش کی ی هیش کی رو نه خوب من رو یه کسایی می شناسن مث اکبر آقا و اصغر آقا سبزی فروش سر خیابونمون یا ممد پسر همسایه که هر وخ می‏خواد ماشینش رو روشن کنه یاد من می افته- .افراد خونواده هم که منو می شناسن مثلن خواهرم که هر وخ بچه هاش امتحان دارن یادش می یاد که من هنوزم دارم نفس می کشم و می یارتشون پیش من که باهاشون درس بخونم . یا اصلن مث مادر مهربونم که روزای اخر ماه یادش می یاد پسر نازنینش داره حقوق می گیره .  دلم می خواد منم از اون آدما بودم که وختی می میرن روزنامه ها عکس گندشون رو چاپ می کنن و همچین جملاتی می نویسن که دل سنگ می ترکه مثلامرگ گاهی ودکا می خوردنه ببخشین، مرگ گاهی ریحان می چیندیا مثلن آفتاب را بی روی تو رنگی نیستیا جونم واستون بگه ، بلند بود و از اهالی ی همین دور و ورها بودیا مثلن این که عکسم رو بندازن گنده ها بعدم زیرش بنویسن متبرک باد نام تو اما می دونم که از این خبرا نیسوختی مردم ، می برنم چالم می کنن و ...                                        خلاصرو همین حسابم می خوام خودم واسه بعد مردن خودم بنویسم از همین حالا ******* فردای بعد از مردنم (1) رضا داوود منش نیای فرد ( روزنامه نگار) دیشب ، نصفه شب بود که تلفن زنگ زد. ترسیدم- هر موقع این جور زنگ می زنه می ترسم می دونستم که باید خبر بدی باشه ،‌می دونستم که باید خبر خیلی بدی باشه ، ولی نه این قدر بد.حسین حسینی بود، بغض تو صداش بود و گریه تو چشاش حتما و من از توی تلفن دیدم- که گفت فریدون میرزا معین الدوله رفت. من بهتم زد، انگار دنیا با تمام اوتوبوس های دو طبقه اش و حتا BRTهایش روی سرم خراب شد. قلبم رفت ته حلقم و برگشت. یاد اون لبخند زیباش افتادم که به لبخند ژوکوند گفته بود - ریدی بابا برو جلو گوز بده یاد همه ی اون وقتایی افتادم که مثل خر تو گل گیر می کرد و فحش می داد به زمین و زمان. یاد او وختایی افتادم که پشت فرمون ماشین می نشس و ویراژ می داد و لایی می کشید و مدام بوق می زد که خودش زودتر برسه به کارش.چه قدر بزرگ بود.  
۱۳۸٦/۱٢/۱۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

عشق و تنها عشق

The Bride was Beautiful. She sick. Cancer

Posted by: Photo-Master in People

Katie Kirkpatrick, 21, held off cancer to celebrate the happiest day of her life. Katie had chased cancer, once only to have it return-to clog her lungs and grab hold of her heart. Breathing was difficult now, she had to use oxygen. The pain in her back was so intense it broke through the morphine that was supposed to act as a shield. Her organs were shutting down but it would not stop her from marrying Nick Godwin, 23, who was in love with Katie since 11th grade.

Katie Kirkpatrick Godwin

Katie Kirkpatrick Godwin 1

Katie Kirkpatrick Godwin 2

Katie Kirkpatrick Godwin 3

Katie Kirkpatrick Godwin 4

Katie Kirkpatrick Godwin 5

Katie Kirkpatrick Godwin 6

Katie Kirkpatrick Godwin wedding

Katie Kirkpatrick Godwin 8

Katie Kirkpatrick Godwin 9

Five days later, Katie has died.

۱۳۸٦/۱۱/٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

عشق و تنها عشق

http://greatblogabout.com/?p=171

۱۳۸٦/۱۱/٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مي ترسم

آره

اعتراف مي كنم كه مي ترسم. اعتراف مي كنم.

وقتي نگاه مي كنم به گذشته ام لحظه هاي رفت بر باد را مي بينم، مي ترسم.

وقتي به اكنون نگاه مي كنم و تنهايي و ناتواني هايم را مي بينم ، مي ترسم.

وقتي به آينده نگاه مي كنم و رنگ خاكستري ي غبار اندوده اش را مي بينم، مي ترسم.

ترسم را با كه قسمت كنم؟

سرم را بر كدامين سينه بگذارم كه دست هاي گرم و مهربانش نوازشم كنند.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

براي خودم گذشته اي مي سازم سرشار از زيبايي

سرشار از مهر و ماه و محبت

نوازش پدرانه اي و محبت مادرانه اي

قهقهه اي مستانه و چرخ زدن هاي كودكانه در لا به لاي درختان سپيدار و چيدن دختركان سرخ گونه ي انار از سرشاخه هايش

نه

دروغ است

من اعتراف مي كنم.

                                       كجاست هم نفسي تا به شرح عرضه دهم

                                كه دل چه مي كشد از روزگار هجرانش

**********************

۱۳۸٦/۱٠/٢٥ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باغ وحش

۱- من خرم ،‌تو خري ، او خر است ، ما خريم.  خوب پس اون ها مي آيند سوار مي شوند. 

۲- گاو خيلي فايده دارد اما حتا ۱ نقطه هم ندارد.

۳- بز اخفش سهمش در پيش برد دانش بشري از بسياري ادم ها افزون تر بوده. باور كنيد.

۱۳۸٦/۱٠/٢٤ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

يه بار ديگه نگاه كنيد.
http://www.ekincaglar.com/coin/flash.html
۱۳۸٦/۱٠/٢۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

فرشته گان خداوند سر خوش و شادان

 سر در پی هم

دور از چشمان خداوند خدا

                        فريادهای شادمانه

                                              بركشيده در عرش

 بالش ها يشان را به هم پرت می كنند

بال های هم را نيشگون می گيرند

 می خندند

 

برف می آيد

سپيد و نرم

آهسته  می نشيند

 چونان كه عروسی در بر داماد

زمين جامه ی سپيد بر تن می كند تا لختی سياهی ها را

                           به باد سپارد

دستان سرد كودكان

                                    در لا به لای برف ها

                                                 پی جنگی - كه خونين اش نمی خواهند -.

              گلوله های برفی

                                            از فراز سر آدمك برفی

دراين تنها جنگ شادمانه ی دنيا

           شاخسار درختان از قبای عروسی

                          سپيد

همه چيز سپيد

همه جا سپيد

 

برف می باد

                               آی خدا دور از چشمان تو

                                              تا صبح

                                 چند كارتن خواب ديگر

                                                                      می ميرند؟

---------------------

اين رو از توي بايگاني در آوردم دوباره گذاشتمش اين جا در سالي كه نه فقط كارتن خواب ها بلكه خيلي ها در ماشين هايشان در برف و بوران مردند.

خيلي ها در خانه هايشان يخ زدند از سرما كه گاز نبود و دروغ بود و صف دراز نانوايي ها

و لرز و گريه

۱۳۸٦/۱٠/٢۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

افراي بيضايي

۱- سپاس از صادق كه مارو برد تا اين نمايش رو ببينيم.

۲- براي من افرا نشاني بود از  روشن فكري ي گمشده ي ايراني. حالا چرا گمشده چون فكر مي كنم در پيچ و خم بودن و نبودن گمش كرديم. خودم تنها نه ، كل ايراني جماعت.

۳- افرا يه جوري معلمه اما -به جاي خودش- وقتي پا به پاي بچه هاش توي خيابونا راه مي ره مي بيني كه خودشم حال و هواي بچه گي داره. حتا جايزه هايي هم كه به بچه ها مي ده اين رو تاييد مي كنه.

۴- اشرافيت - بوي نا گرفته ي - ما ايراني ها مي خواد يه جوري خودش رو به او پيوند بزنه. جامعه ي عادي ي مردم هم همين طور. اما هيچ كدوم واقعا نمي دونن روشن فكري يعني چي- يكي مي گه روشن فكري نگاهدار - و در عين حال وامدار- گذشته ي ما است. يكي ديگه معتقده روشن فكري معشوقه ي شب هاي تار و بلند زنده گي ي اونه.

۵- اما روشن فكري - كه بعضي ها خيلي ادعاش رو مي كنن - واقعا هست؟

۶- افرا تو خيالش واسه فرار از دست واقعيت ها يه كسي رو مي سازه- رو شن فكراي ما هم همين طور هر كدوم سعي كردن يه آرمان شهر - يا يه قهرمان خلق كنن يا باشن. نگين نه - ممكنه كه بگين فلاني و فلاني اين ادعا رو نداشتن اما به نظر من ناگزير بودن ِ جريان اون ها رو به يه سمتي حركت داده كه - اين جوري فكر يا رفتار كنن.

۷- اين ناگزير بودنه از كجا مي ياد؟ يه ننه ي مريض بي حال تنها؟ - مثلا مردم-

يه برادر مشتاق رشد و دانستن - مثلا جوونا و قشر تحصيل كرده- ) چه اسم قشنگي هم داره برادر افرا - برنا- (

يه اميد به ايجاد ريشه اي ماندگار و عميق در بطن جامعه - كه عملا ايجاد نمي شود و نيست- ( در نمايش بيضايي - كه از خدا سلامت و پيروزمندي اش را مي خواهم- خواهر كوچك افرا - ماندا نام دارد و اصلا در نمايش نيست. فقط نامش را مي شنويم و تظاهر افرا و مادرش افسر و برادرش برنا را مي بينيم كه او هست. )

۸- روشن فكر كيه؟ كسي كه قهوه ي اسپرسو مي خوره و فرت و فرت سيگار مي كشه؟

كسي كه قهرمان مردمه و همه دلباخته اش؟ - و مردم در صورتي كه اين عزيز روشن فكر به ساز دل اونا نرقصه بي آبروش مي كنن- نمونه اش دوچرخه ساز عاشق افرا كه وقتي شنيد افرا نامزد دارد پول هايي را كه براي عروسي با فرا - به خيال خود- كنار گذاشته بود به بچه ها داد تا او را هو و بي آبرو كنند.-

كسي كه گذشته ي جامعه را پاس مي دارد و اشرافيت له شده را به اوج بر مي گرداند؟- نه فقط اشرافيت كه كل جامعه را - ؟

كسي كه خودش است فقط مثل من فكر نمي كند اما مثل من مي تواند لوطي گري كند - اشتباه كند و يا عاشق شود يا حتا اصلا گناه كند.

نمي دانم  .

==================================================

اون شب كه اين نمايش رو ديدم خيلي گريه كردم. دلم واسه ي چي گرفته بود؟ نمي دونم.

باز هم صادق ممنون . گل نرگست خوش بو. http://mianboresabz.blogfa.com/cat-26.aspx

۱۳۸٦/۱٠/٢۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باز هم خسته ام من خسته ام من

باز من ديوانه ام مستم

باز مي لرزد دلم دستم

باز ...

نه اما اين بار برخلاف فرمايش روانشاد اخوان ثالث حال و هواي من هماني است كه بود .

دلمرده زير سقف كوتاه آسمان.

=======================================================

تنهايي چه حس غريبي دارد وقتي كه دست هايت هم خالي است و چشمها يت  غرقه ي آب .

و مي بيني كه ...

=====================================================

بابا اصلا كي گفته من قراره بنويسم مگه كوري نمي بيني كه نمي تونم؟ اين قبا واسه من گشاده. من يه كارمن كوچولوي گه گرفته توي يه اداره ي ريده موني ام.

مي دوني وقتي بچه بودم ننه ام كه مي خواس سر كوفتم بزنه مي گف : تو ؟ تو ريده ي مني حالا مي خواي به من چيز ياد بدي؟

واسه همينم من هميشه فك مي كردم كه بر خلاف تموم آدما كه از خاك ساخته شدن من از ان ساخته شدم.

رو همين حساب يه آدم متفاوت از ديگرون شدم!

مي بيني ؟ من اينم يه عقده اي ي ديوونه كه نمي دونم - والا نمي دونم بلا نمي دونم- خدا منو واسه چي خلقت فرمودن؟

مي دوني ديگه حال داد كشيدن هم ندارم .  من يه دروغم يه دروغ بزرگ هم نه - يه دروغ كوچيك بي اهميت و كوچيك كه حتا نمي شنونش.

 

۱۳۸٦/۱٠/٢۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چه قدر سخته

باورم نمي شه

باورش برام مشكله

اصلا نتونستم بفهمم چي شده

نشناختمش

چه قدر عوض شده بود

قيافه ي خودم رو مي گم

تو آينه خودم رو ديدم

۱۳۸٦/٧/۱٤ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دولاره

این نوشته در تاریخ ۳۰/۱/۸۵ تحریر شده بود. اما انگار باز هم تازه است. اخر تاکی ؟

براي من و برخي از ما كه ديگر به ميان سالي رسيده ايم ، خاطرات دهه ي 60 خورشيدي خاطراتي هستند همراه با دوگانه گي هاي بسيار . دوگانه گي از ان چهت كه سال هاي اين دهه آميخته اند با بوي باروت و خون و جنازه هاي سوخته و تكه تكه شده ي رفقايمان ، آميخته اند با نفرت و تحقير آميخته اند با احساس گناه و سردرگمي . چرا؟
ساده است . ما جوان بوديم و جوان بودن گناه بود. جوان بودن گناه هست. اين را هنوز هم مي توانيم حس كنيم. چنين مي گويم و مي گويم كه بيراه نمي گويم.
در آن سال ها جوان خوب از ديد بسيار كسان ، جواني بود با موهاي كوتاه پيراهني بر روي شلوار و كتاني اي به پا . جواني بود آماده ي مرگ . جواني بود با جاني پر از نوحه و گريه و آرزوي رفتن به سراي باقي كه شهادتش مي خواندند.
بودند كساني كه جوان بودند و چنين نبودند، با لباس هاي رنگي و شاد و رفتاري خلاف عرف حاكم. اينان گناهكاراني بودند كه موهاي شان رشته هاي آتش جهنم بود.
اغراق نمي كنم اين بر گرفته از شعري است از اشعار علي را غزوه كه دختراني را كه موهايشان از زير روسري پيدا بود چنين مي خواند.
براي من و برخي از ما هنوز خاطرات آن روزها زنده است. از همين رو است كه پيش تر در سطور بالا گفتم سال هاي دهه ي 60 آميخته اند با احساس هاي دوگانه . چرا دوگانه ؟ دلمان مي خواست كه ما هم نقشي داشته باشيم در جنگ و خوب باشيم. از سويي هم جوان بوديم و جواني هم سوداي بسيار در بر دارد.
يادمان نرفته روزهاي رنگ كردن دست كساني را كه آستين كوتاه داشتند. يادمان نرفته هنگامي را كه “ كميته” مي آمد و مي گرفت . چرا چون مثلا بر سر كوچه ايستاده بودي به گپ و گفتي با دوستي. يادمان نرفته كه چه عروسي هايي را كه با توجيه“ ما شهيد داديه ايم و شما مي رقصيد؟ “ بر هم زدند. و اصلا انديشه نكردند كه اين شب شب به ثمر نشستن آرزوهاي دور و دراز پدري و مادري است براي جوانش.
يادمان نرفته كه مي گفتند يا روسري يا تو سري .
يادمان نرفته كه چه قدر دختران را به جرم بد حجابي گرفتند.
نه يادمان نرفته.
از روز اول اردي بهشت دوباره نيروي انتظامي مي آيد. براي گرفتن جوانان . براي گرفتن بد حجابان بدون اين كه مصداق اين گناه ، اين جرم روشن باشد.
دوباره تحقيرها و توهين ها
دوباره فحش ها و فضيحت ها
دوباره
آن چه كه قرار بود از فرهنگ و خواسته ي قلبي ي افراد برخيزد اينك به ضرب و زور باتوم و پليس به خورد آن ها داده مي شود. جواني بهاري نيست جواني گناه است.
دلم يم خواست يك بار هم كه شده همه ي ما با هم، همصدا مي شديم كه ما حيوان نيستيم كه با چوب به راهمان بي آوريد.
من هنوز يادم نرفته .
۱۳۸٦/۳/٥ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شب طولانی و شاخه گلی رز در زباله ها

پریدن از خواب و احساس قلبی که تند می زند در سینه ای خسته

مزه ی تلخ سیگار و دهانی بد بو

بی حوصله بیسکویتی را سق زدن

جرعه ای آب خنک

خیابان شلوغ

ترافیک

بوق

صدای تصادف

فحش و ناسزا

مشت و لگد

مدیر احمق

کارشناس خسته ی بی انگیزه

کاری ناتمام

نامه ی امضا شده روی میز شلوغ

چای نیم خورده

دود

دروغ

شب

بوی عرق پا و خوارش سر

دراز کشیدن در رختخواب

کابوس همیشه گی ی امتحان و مرده ها

و توالتی که گرفته است

زنده گی یعنی همین ؟!

۱۳۸٥/٩/۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سلام بعد از فیلتر

سلام

نوشتم که فقط نوشته باشم. کار سختی بود دسترسی به این سایت. چرا؟

فیلتر شده بود.

از جایی که همیشه می نوشتم امکان دسترسی نبود.

به همین ساده گی

دیگر حتا سر زدن به اندیشه و خاطرات خودم هم دشوار شده . بامزه است. اما مزه اش مثل    مزه ی کثافت می ماند.

۱۳۸٥/٦/٢۱ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

صادق

براي صادق عزيزم و تمام تنهايي هايش

 

 

غم

درد

غبار

سراسر اين لحظه ها

ترس

شك

فرار

 سراسر اين لحظه ها

دروغ

ريا

دشنام

سراسر اين لحظه ها

لجن

خون

سراب

سراسر اين لحظه ها

تنهايي

سرما

عذاب

سراسر اين لحظه ها

مژده

سرود

صدا

كه تكرار مي شوند:

"سراسر اين لحظه ها"

 


واقعيتي است

كه برمي تابد

آفتاب

از پس

نهفت

شب تيره

واقعيتي است كه

پايان شب سيه سپيد است

باز هم واقعيتي است كه

من كورم

 

تمام شب

لای لاي

مادر

زمزمه ی نام  آفتاب بود

 

به آفتاب

دل داده بودم

ناديده

عاشق وار

مي نگريستمش

در خيال پنهان خويش

 

سحرگاهي

خراميدنش را

بر بلنداي نقرابي فام

آسمان

شاهد بودم

 

و اين آخرين تصوير ماندگار ذهن پريشان  من است

كور شده ام.


 

ويز

ويز

ويز

ويز

 

گفت و گوي عاشقانه ي مگس ها

براي من خوابزده ي

ظهر  تابستان

چه شكنجه ي دردناكي است.

 

۱۳۸٥/۳/٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

كاريكاتور

برزن و بازار و كوی و كوچه . . . شلوغ پلوغ .

بامزه است. كشيده شدن كاريكاتور در كشور ما اين همه سر و صدا دارد.

يادتان می آيد چند وقت پيش كاريكاتورهايی كه از پيامبر اسلام باعث بروز مناقشه شده بود.

حالا هم كه قضيه ی تبريز است و ...

اصلا نمی فهمم كه چرا ما ايرانی ها برای اعتراض به مسايل فرهنگی هميشه احتياج به چوب و چماق و بزن بزن داريم. چرا نمی خواهيم باور كنيم كه ديگر فرهنگ ما كهن نيست . كهنه است. چرا نمی خواهيم بفهميم كه انقلاب فرهنگی با بخشنامه های شورای عالی ی انقلاب فرهنگی به دست نمی آيد.

بابا ما ايرانی ها اصلا نمی خواهيم بفهميم. چوب و چماق را كه از ما نگرفته اند.

۱۳۸٥/۳/۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حجاب
براي من و برخي از ما كه ديگر به ميان سالي رسيده ايم ، خاطرات دهه ي 60 خورشيدي خاطراتي هستند همراه با دوگانه گي هاي بسيار . دوگانه گي از ان چهت كه سال هاي اين دهه آميخته اند با بوي باروت و خون و جنازه هاي سوخته و تكه تكه شده ي رفقايمان ، آميخته اند با نفرت و تحقير آميخته اند با احساس گناه و سردرگمي . چرا؟
ساده است . ما جوان بوديم و جوان بودن گناه بود. جوان بودن گناه هست. اين را هنوز هم مي توانيم حس كنيم. چنين مي گويم و مي گويم كه بيراه نمي گويم.
در آن سال ها جوان خوب از ديد بسيار كسان ، جواني بود با موهاي كوتاه پيراهني بر روي شلوار و كتاني اي به پا . جواني بود آماده ي مرگ . جواني بود با جاني پر از نوحه و گريه و آرزوي رفتن به سراي باقي كه شهادتش مي خواندند.
بودند كساني كه جوان بودند و چنين نبودند، با لباس هاي رنگي و شاد و رفتاري خلاف عرف حاكم. اينان گناهكاراني بودند كه موهاي شان رشته هاي آتش جهنم بود.
اغراق نمي كنم اين بر گرفته از شعري است از اشعار علي را غزوه كه دختراني را كه موهايشان از زير روسري پيدا بود چنين مي خواند.
براي من و برخي از ما هنوز خاطرات آن روزها زنده است. از همين رو است كه پيش تر در سطور بالا گفتم سال هاي دهه ي 60 آميخته اند با احساس هاي دوگانه . چرا دوگانه ؟ دلمان مي خواست كه ما هم نقشي داشته باشيم در جنگ و خوب باشيم. از سويي هم جوان بوديم و جواني هم سوداي بسيار در بر دارد.
يادمان نرفته روزهاي رنگ كردن دست كساني را كه آستين كوتاه داشتند. يادمان نرفته هنگامي را كه “ كميته” مي آمد و مي گرفت . چرا چون مثلا بر سر كوچه ايستاده بودي به گپ و گفتي با دوستي. يادمان نرفته كه چه عروسي هايي را كه با توجيه“ ما شهيد داديه ايم و شما مي رقصيد؟ “ بر هم زدند. و اصلا انديشه نكردند كه اين شب شب به ثمر نشستن آرزوهاي دور و دراز پدري و مادري است براي جوانش.
يادمان نرفته كه مي گفتند يا روسري يا تو سري .
يادمان نرفته كه چه قدر دختران را به جرم بد حجابي گرفتند.
نه يادمان نرفته.
از روز اول اردي بهشت دوباره نيروي انتظامي مي آيد. براي گرفتن جوانان . براي گرفتن بد حجابان بدون اين كه مصداق اين گناه ، اين جرم روشن باشد.
دوباره تحقيرها و توهين ها
دوباره فحش ها و فضيحت ها
دوباره
آن چه كه قرار بود از فرهنگ و خواسته ي قلبي ي افراد برخيزد اينك به ضرب و زور باتوم و پليس به خورد آن ها داده مي شود. جواني بهاري نيست جواني گناه است.
دلم يم خواست يك بار هم كه شده همه ي ما با هم، همصدا مي شديم كه ما حيوان نيستيم كه با چوب به راهمان بي آوريد.
من هنوز يادم نرفته .
۱۳۸٥/۱/۳٠ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حسين
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود.. .


چه حكايت غريبي است حكايت خاندان پيامبر.


اين روزها كه سياه پوش است اين روزها كه روزهاي داغدار است، چه غريبانه مي گذرند. چه مظلوم.
جاي جاي شهر را پارچه ي سياه كشيده اند، جاي جاي شهر را .

نوحه مي خوانند و طبل مي كوبند و زنجير ها بر شانه ها فرود مي آيند.
پرچم ها است كه بلند اند و بر بالاي هر كدام نامي، كه متبرك است.
حسين
زينب
عباس
اما كيست كه غريب تر از اينان باشد در ديار ما .
كه نام هست و نشانشان نه .
كه ذكر هست و مرامشان نه .
كه گويي تنها وردي هستند بر زبان ها و ديگر هيچ.

دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است.
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي ي حسين بزرگ است
و تنهايي ي حسين
وراي باورهاي ما است
كه دل هاي ما مرده است
اي كاش خفته بودي كه
خفته را گر بجنباني بيدار مي شود
اما دل هاي ما . . .

كاش مي توانستم بگريزم
از خودم
از خودم كه باور ندارد.
از خودم كه بيگانه است.

از تشنه گي ي حسين مي گوييم
از بچه هاي بلا كشيده اش
از درد تن و زخم هايشان بسيار
اما
كجاست هم نفسي تا به شرح عرضه دهم
كه دل چه مي كشد از روزگار هجرانش

چه قدر از تو دورم،
چه قدر در پس پشت ظاهر آيينه
از لمس وجود تو دورم ،

آه كاش لحظه اي حتا از خود بيرون مي شدم
از شهر و ديار خواب زده ام بيرون مي شدم
از خانه ي بي باوري ام بيرون مي شدم

تو چه قدر در بين ما جماعت دو روي دروغ غريبي .

جاي تو در جنگل دروغ و دود و دغل نيست، حسين .
۱۳۸٤/۱۱/۱٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باران، قربان بالت نباران

آی باران

قربان بالت

 نباران

مگر نمی بينی كف خيابان ها خيس می شود

مگر نمی بينی كف سوراخ  كفش های ما خيس می شود

مگر نمی بينی كه حتا كف پا های سرما زده و سياه  ما هم خيس می شود

آی باران قربان بالت نباران

مگر نمی بينی كارتن های خواب ما خيس می شود

مگر نمی بينی كه تن های پوشيده در لختی ی ما خيس می شود

مگر نمی بينی كه حتا خيال خانه ی كوچك گرم ما هم خيس می شود

باران قربان بالت نباران

مگر نمی بينی كه قطره  اشك های ما هم خيس می شود

باران

قربان بالت

نباران

۱۳۸٤/۱۱/۱٥ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

برف برف برف

فرشته گان خداوند سر خوش و شادان

 سر در پی هم

دور از چشمان خداوند خدا

                        فريادهای شادمانه

                                              بركشيده در عرش

 بالش ها يشان را به هم پرت می كنند

بال های هم را نيشگون می گيرند

 می خندند

 

برف می آيد

سپيد و نرم

آهسته  می نشيند

 چونان كه عروسی در بر داماد

زمين جامه ی سپيد بر تن می كند تا لختی سياهی ها را

                           به باد سپارد

دستان سرد كودكان

                                    در لا به لای برف ها

                                                 پی جنگی - كه خونين اش نمی خواهند -.

              گلوله های برفی

                                            از فراز سر آدمك برفی

دراين تنها جنگ شادمانه ی دنيا

           شاخسار درختان از قبای عروسی

                          سپيد

همه چيز سپيد

همه جا سپيد

 

برف می باد

                               آی خدا دور از چشمان تو

                                              تا صبح

                                 چند كارتن خواب ديگر

                                                                      می ميرند؟

۱ شنبه صبح ساعت ۹ پارگ جنگلی ی طالقاني

 

۱۳۸٤/۱۱/٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

گسسته شعر

از پس

شب تيره ی طولانی

                        روشنی ی وهم آلوده ی صبح

اتاقم را انباشت

                     من

                           اما

                                  چشمانم را

                                                  بستم

=========

مادران شيون كنان

هزاران هزار

               زنان مويه كنان

هزاران هزار

             بدن های پاره پاره

هزاران هزار

                     بر زمين خون آلود

تنها دشنه ای در ميانه ی ميدان

=============

راه می روم

در پهنه ی دشتی كه بوته هايش

                      بی شمار بوته ها يش

در خاك آرام گرفته اند

نگاه من اما

                در پی آن سپيدار بلند بی تابی است

                                  كه در توفان

                                               می رقصد

۱۳۸٤/٩/۱۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ما حك شديم !

سلام عليكم

اما بعد

حاليه فی يومنا هذا به قصد تقرير شرح ماوقع مسافرت ينگه دنيا و كشف بلاد افرنگ و تحرير حالات مكاشفه و مراقبه قلم برقی به دست گرفته وارد وبلاغ شريفه ی هنر آشپزی گشتيم كه

مسلمان نشنود كافر نبيند.

ديديم قالب آشنای وبلاغ ما پاك شده كل صندوق خانه كه حاصل قريب ۳ سال ذرت پرت كردن بر مثل ما در عرصه ی وبلاغ نويسی بوده كافه اجمعين به يغما رفته دست تطاول اعدا گل باغش چيده و. . .

بيت

زين آتش نهفته كه در سينه ی من است

خورشيد شعله ای است كه در آسمان گرفت

آری حاليه من چونانم كه نپرس

در عزای نبشته جات اصيل و بی بديل فريدون ميرزا معين الدوله كه همه گی به قلم خامه ی رضا منتظمی به حليه ی طبع برقی آراسته شده بودند بايد بگويم كه

مصراع

زهر هجری چشيده ام كه نپرس

ای وای از جفای روزگار و ای وای از كرده ی دوستان بی مروت و دشمنان قدار.

علی هذا عزم جزم نموديم كه بی خيال نبشته جات شويم و برويم كشكمام را بسابيم و در آشپزخانه را مقفل نماييم. بلكن اين جوری بهتر باشد.

از جمله ی قاريين كرام و دوستان عظام و دشمنان كج مرام حلاليت طلبيده عرض می فرماييم

اگر بار گران بوديم رفتيم.

ديگر هم وبلاغ در نمی آوريم - حد اقل تا اطلاع ثانوی - تا تكليف ما با اين پرشين بلاغ بی معرفت روشن شود. اگر هم ر آورديم كه خوب حكما خوب كاری كرده ايم.

فريدون ميرزا معين الدوله

 

۱۳۸٤/۸/٢٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فقط نگاه كنيد...

http://www.ekincaglar.com/coin/flash.html

۱۳۸٤/۸/٢۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خسته ام بابا چرا نمی فهمم

چه قدر خسته ام . چه قدر . چه قدر يك واژه ی پرسشی است اما من و خيلی های ديگر آن را به جای واژه ی زيادبه كار می بريم.

اين جوری هستيم ديگر يعنی عوضی .

پرسش هايی را كه خودمان هم پاسخ ان ها را می دانيم مطرح می كنيم به چه اميدی ؟ شايد فقط يافتن هم صدا و تاييد كننده .

هم صدا ؟ مگر از اين گلوی ناگرفته ی دودآلوده ی بو گندو صدايی هم در می آيد؟

هميشه من خودم را پير تر از سن نقش بسته بر شناسنامه ام می دانم . هر كس می پرسد چرا دری وری جوابش را می دهم . اما واقعا چرا؟

چرا احساس می كنم هزاران سال است كه مرض گرفته و وبا زده كنج قفس تنهايی نشسته ام. ) علامت سوال نمی گذارم دليل اش را خودتان حدس بزنيد.- (

چرا درآمدن آفتاب و غروبش برايم هيچ معنايی ندارد.

چرا ياد و خاطره ی روزهايی كه اصلا در آن ها نبوده ام در ذهنم می گردند.

من آيا سايه ی گمشده ی از يك خطا در محاسبات زمانی نيستم.

من آيا فرآورده ی يك فرآيند غلط نيستم/

من واقعا خسته شده ام.

خانه ی اجاره ای ديگر برايم كسل كننده شده.

 

۱۳۸٤/٥/۳۱ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اندر باب تعطيلی و باقی ی قضايا

مدتی اين آشپزخانه و جريده ی شريفه تعطيل شد.

دليل اش مسافرت ما به بلاد فرنگ يا فقدان سير و سركه و كماجدان و نون بيات و كله پاچه به جهت طبخ نبوده و نيست.

دليل اش فقط دل مرده گی و بی حوصله گی و خسته گی و مقداری هم افسرده گی است و همين .

حاليه فی اليومنا هذا راقم سطور همين طوری الكی ويرش گرفت كه مختصری اظهار فضله - همان فضل بخوانيد كه ناراحت كننده نباشد- بنمايد.

راقم اين سطور مدتی است كه به دنبال خودش می گرددو نمی يابد . اين است كه دچار ماخوليا و شاقلوس گرديده.

راقم سراپا تقصير اين سطور كه ديگر بوی نا گرفته اند و تكراری شده اند حتا خودش هم نمی داند كه چه می خواهد بگويد و بنويسد .

راقم اين سطور دلش می خواهد چند صباحی هم كه شده برگردد به عالم كودكی و بادبادك بازی و توپ پلاستيكی و تيركمون مگسی و الك دولك و بستنی های ۵ ريالی .

راقم اين سطور كه همانا فريدون ميرزا معين الدوله ی سابق باشد از دست خودش خسته است و بدبختانه انگار كه هزار سال است با اين خود خسته كننده همراه كه نه همزيست هم كه نه ... اصلا انگار هر دو وبال گردن هم اند.

راقم اين سطور كه همانا فريدون ميرزا معين الدوله ی سابق باشد دنبال سقفی می گردد بر بالای سرش كه وقتی ابرها دنبال سر هم می كنند و بازی در می آورند بتواند برايشان دست تكان دهد.

راقم اين سطور از خانه های اجاره ای دلش گرفته و می خواهد خانه ای داشته باشد برای خودش و برای همه ی دلتنگی هايش - حتا اگر خانه ی آخرتش باشد -

۱۳۸٤/٥/٢٤ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

من مرده بودم؟

من مرده بودم؟

من مرده بودم .

اين را مدام از خودم می پرسم و به خودم پاسخ می دهم.

چه چرخه ی غير قابل تحمل تكرار پذير دردناكي!

در اين غرقابه ی بد بوی مرگ اندوده ی سياه تنگ ، اميد رسيدن قايقی هست - هر چند - كوچك كه مرا به ساحل زنده گی ی روشن رساند؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خودم حالم به هم خورد از اين نوشته .

از يك مرده چه چيز ديگری می شود توقع داشت؟

 

۱۳۸٤/۳/٢٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

رازبقا و رياضيات عمومی

شير زنان و روبه صفت مردان حاصل،  دريده شدن پرده ی عفت

لوطيان و عنتران حاصل،  سخره ی جوانمردی و پايمال شدن راستی

عروسكان بازاری ی زيبا و كودكان پشت لب سبز شده حاصل ، ارزانی ی آبرو

آهن كوه مردمان و كوچكی ی آرزوها حاصل ، خانه های تنگ و اجاق های كور

دروغ و دشنام و پلشتی در ويترين ها و نگاه ها ی خسته و گوش های بسته حاصل ؛ هيچ

هيچ

هيچ

 

۱۳۸٤/۱/٢٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

برگ سرای سلطان

از اين بالا كه به خيابان می نگرم چه همهمه ای است. انگار كه بی پايان انگار كه بی انجام .

بوق كر كننده ی خودروها و موتورها و .. .

صدای بلند اما نامفهوم مردم ...

صدای های بسيار

چه نزديكی ی عجيبی است بين آدمی و مورچه. همه روز از بامداد تا شامگاه سر در پی هر چيز به سوراخ ها و تيره مغاك ها فرو می كند . به اميد يافتن چيزی دندان گير تا بلكه به خانه و كاشانه آورد.

چه سود اما كه كم می يابد و گاه اصلا نمی يابد.

همانند مورچه مسيری از خويش بر جای می گذارد كه ديگران هم بدان روند و آيند. از      فرزندان و خويشان گرفته تا دگران و بيگانه گان. چه خويشی ی غريبی و چه خويشی ی قريبي.

گاه می پندارم كه اين خويشی همانده است با خيشی كه زمين را می كاود و می كند به اميد سبز شدن دانه ای و تخمی در بهاران كه انگار بيهوده پنداری است . در اين زمانه كه بهار نيست و دانه و تخمی در كار نه . و زرق است و برق است و بازی ی نور و رنگ و صدا و فريب و سراب و دروغ و دشنام .

سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی

دل ز تنهايی به جان آمد خدارا همدمی

 

۱۳۸٤/۱/٢٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سالی كه نكوست

صبح امروز پس از مدت زيادی كلنجار رفتن با خودم بالاخره تصميم گرفتم كه به اداره بی آيم. راستش ديشب را اصلا خوب نخوابيده بودم. انديشه اي پريشان در سر داشتم كه در چشمانم تصويرش لانه كرده بود.

ديشب هنگامی كه بی كاری و بيگاری ی اداره به پايان رسيده بود ، دير هنگام ، به خانه برگشتم. ترافيك خيابان ها و داد و فرياد و سر و صدای همشهريان عزيز و ويراژ های پايان نايافتنی ی موتور سواران و ترقه های قدرتمند جوانان و ... همه و همه اعصابم را به هم ريخته بود. تا سر حد جنون رفته بودم . به خود می گفتم كه اين چه ديوانه خانه ای است كه در آن زنده گی می كنيم كه عزا و شادمانی اش همراه با عذاب و سختی است.

به خانه رسيده بودم. پس از گذشت زمانی دراز . می خواستم ماشين را جلوی خانه بگذارم كه در كناره ی باغچه ی فراموش شده ی جلوی خانه جوانكی ديدم با چهره ای واقعا عجيب. از آن چهره ها كه گاه در فيلم های ينگه دنيايی می بينيم. يك آن ترسيدم . چرا نمی دانم . به خود گفتم مباد كه هنگامی كه در را باز می كنم و می خواهم پياده شوم با چوبی بر سرم زند و ... تصميم گرفتم اندكی دورتر ماشين را بگذارم. اين كار را كردم.

وقتی در خانه را باز می كردم دوباره نگاهش كردم و اين بار ترسم به دلسوزی بدل شد. چه كرده بود مگر با من كه چنين از وی ترسيدم مگر نه اين است كه او هم شهروندی است همانند من و انسانی است كه آب می نوشد و راه می رود . از خويشم بدم آمد. ماشين را دوباره بر داشتم و به جلوی در خانه كنار هم او آوردم.

تا صبح همه اش در اين انديشه بودم كه نسل جوان امروز به كدامين گناه چنين رنجی را بايد بر دوش كشد كه نه خود بداند كيست و نه ديگران. بدون آن كه ايشان را بشناسند حكم درباره اشان می دهند. مجازاتشان می كنند و ...

صبح - نه شايد حدود ظهر حتا - از خانه به قصد اداره بيرون آمدم .

ديدم روی كاپوت ماشين با اسپری اي سياه رنگ امضای ناخوانايی است از كسی به حروف فرنگی . همانند همان ها كه گاه در فيلم های ينگه دنيايی می بينيم.

ماشين را پيش رنگ كاری بردم فرمود بايد كاپوت را كلا رنگ كنيم. رنگ اسپری جوری است كه با تينر نمی رود. يا چيزی در همين حدودگفت.

امضای روی كاپوت ماشين برايم حكم يك يادگاری ی دردناك دارد. يك دهن كجی ی نازيبا. اخ تفی كه روی زمين انداخته اند تا راهگذری را دل آشوب كنند.

چه بگويم؟

سال نو مبارك

 

 

۱۳۸۳/۱٢/٢٤ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ياد داشت هايی بر فراز بالكن يك اداره

۹:۴۵ صبح

خانمی عرض ميدان هفت تير را از غرب به شرق می پيمايد. موتورسواری با سرعت به او نزديك می شود. موتورسوار با او به شدت تصادف می كند. خانم می ميرد.

======

۱۱:۱۰ صبح

ايستگاه اتوبوس سرشار از مسافر است. اتوبوس از دور تنوره كشان می آيد. نمی ايستد و می رود. مردم داد می كشند. مردی فحش خواهر و مادر به راننده می دهد. مرد ديگری عصبی می شود كه چرا به صدای بلند و در جلوی بانوان فحش داده . دو مرد دست به يقه می شوند. هم ديگر را می زنند. لباس ها پاره و چهره ها خونين مي شود.

===

هر ساعت

صبح زن تن فروشی می كند. مرد غرق در لذت به سراغ كار خويش می رود. زن پول را بر می دارد. زن به سراغ بچه هايش می رود. زن عصر برای بچه هايش لباس و غذا می خرد.

====

باز هم هر ساعت

اسفند آرام آرام راه می افتد كه برود. فروردين آرام آرام می خواهد كه بی آيد. نوروز شرمسار پشت در ايستاده و دل دل می كند كه بی آيد تو يا نه . مرد به سراغ ميوه فروشی می رود. قيمت ميوه ها خيلی وقت است كه رفته بالا. مرد ناسزايی - معلوم نيست به چه كسی - بر زبان می راند. مرد در دل می گريد شرمسار خانواده اش.

===

می شه اينم هر ساعتی از روز باشه

بچه به دنيا می ياد. بچه نازه . بچه مهربونه و شيرينه. بچه بزرگ می شه بچه می ره مدرسه .بچه ياد می گيره.بچه می ره دانشگاه. بچه ياد می گيره. بچه گرگ می شه. بچه ديگران رو پاره می كنه نه برای سير شدن فقط برای دريدن. بچه ديگه بچه نيس. بچه گرگ شده.بچه می ميره .بچه می پوسه و بوی گندش دنيا رو ور می داره.

۱۳۸۳/۱٢/۱٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آقا مخلص كلوم

امروز از آن روزها است. نمی توانم بگويم كه از آن روزها بود چون هنوز تمام نشده . چون من هنوز در بند بی رحم ترين موجودی كه در تمام عمرم ديده ام هستم. اين موجود بی رحم عقربه ی ثانيه شمار ساعتی كه يا بر ديوار آويزانش می كنم يا بر دست می بندم. پيوسته حركت می كند . پيوسته به شاهرگ گردن من نزديك تر      می شود. درست همانند شمشيری كه هيچ گريزی و هيچ گزيری از برخورد آن با گردنم ندارم.

  • رفته بودم كه كاری كنم. نتوانستم. همسرم كه صميمی ترين دوست من است می گفت همين رفتن تو به اندازه ی انجام كار ارزش دارد. از ماندن و درجا زدن گريختی . اندوهی نيست اگر نتوانستی .

اما من با خود به جنگنم . هيچ گاه چرايش را نفهميدم كه چرا تا اين اندازه دلم می خواهد هر كاری كه می كنم به نتيجه ای رسد كه دلم می خواهد.

راستش من هنوز در پس پشت ۳۶ سال زنده گی - يا زنده گی مره گی - نفهميده ام كه دلم چه می خواهد.

آيا رفتن من به جايی كه دلم می خواهد و خويشم نمی داند كه كجا است فرجامی جز اين می تواند داشت؟

. . . نشسته ام ، همين طور درجای خويش مانده ام

                                                     اما

                                              بی انصاف عقربه ی ساعت مدام شمشيروار به گردنم نزديك تر می شود.

دلم می خواهد بروم.

راستی اگر دلتان خواست به نشانی ی زير سری بزنيد. بد نيست حتا اگر حال و حوصله ی خواندن نداشته باشيد می توانيد به موسيقی در آن گوش فرا دهيد.

 

 

۱۳۸۳/۱٢/۱٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

من می روم جايز نيست - من نمی روم

دلم می خواهد بنويسم و خودم را تسلای خاطر بدهم اما می دانم كه دروغ است.

دلم می خواهد كه بنويسم و همراه نوشته هايم زنده بمانم اما می دانم كه نمی شود.

دلم می خواهد كه بنويسم و همراه نوشته هايم بميرم اما

                                                                 نمی توانم.

نوشتن من تنها حركت پيوسته ی خودكار بر صفحه ی بی گناه كاغذ بود و بس .

                                                               چه دردناك حقيقتی است.

۱۳۸۳/۱۱/٢۸ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

هذيان هاي يك ذهن دپ عميق زده

من هميشه ترسيده ام.

من هميشه در ذهنم از رويدادهايي كه هنوز رخ نداده اند ترسيده ام.

من هميشه ترسيده ام كه موفق نشوم.

من هميشه ترسيده ام كه ديگران به خاطر شكستم ملامتم كنند.

من هميشه براي جلوتر از زمان رفته ام و در ذهنم شروع كرده ام به بررسي ي رويداد هايي كه هنوز رخ نداده اند.

من هميشه براي فرار از آن رويدادها شروع كرده ام به دنبال راه فرار گشتن.

من هميشه اين رويدادهاي فرضي را براي ديگران بازگو كرده ام و جوري وانمود كرده ام كه انگار روي داده اند.

من هميشه براي فرار از زير بار ملامت ديگران موقعيت هاي فرضي ي دشوار را واقعي جلوه داده ام.

من هميشه خودم را در موقعيت دشوار و وحشتناك تصوير مي كنم.

من دروغ مي گويم.

من خودم را بزرگي مي نمايانم كه روزگار با او سر ناسازگاري دارد.

من نمي خواهم كه ديگران ملامتم كنند.

من دست به كارهاي اشتباه مي زنم.

من رو به جلو فرار مي كنم.

من از دست خودم خسته ام.

من بيمارم اما خودم اين را نمي خواهم قبول كنم.

براي من 1-P با P فرقي ندارد اما جوري نشان مي دهم كه انگار هر دو براي من يكي هستند.

من توزيع ارلنگ دارم. دامنه ي وسيعي براي تغيير با پارامتر r كه  همه گي دور ميانگين وجود من هم بسته هستند.

ميانگين وجود من همين وجود كوچك درمانده است.

پارامتر r نشانه ي شرايط محيطي است.

من با شرايط تغيير شكل مي دهم اما ميانگين من هميشه ذهن بيمار و پريشان من است.

من مي ترسم و تابع من در نقطه ي اكنون شكسته است و حد راست ندارد چون با ترسم آينده را روي سمت راست نمودار از دست داده ام.

من حد چپ دارم .

من روي يك زنجيره ي ماركوف گرفتار شده ام كه با احتمال p=1 هميشه در حالت I هستم . حالت I من هميشه يك مرحله از اكنون عقب تر است.

من دچار پارادوكس لوون تي اف شده ام . صادرات وجود من بايد انديشه بر باشند اما نيستند. صادرات وجود من ترس بر هستند.

من نمي توانم با هيچ كدام از الگو هاي جانمايي ي يك وسيله بين چند وسيله يا چند وسيله بين چند وسيله افكارم را در ذهنم قرار دهم.

نمودار وجود من حول نقطه ي صفر چوله گي پيدا كرده.

 

من به خودم هم دروغ مي گويم.

من از خودم هم فرار مي كنم.

من انگار كه مرده ام اما هنوز هم مي ترسم.

 

۱۳۸۳/۱٠/٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پنج انگشت

به آقاهه گفتم : حال منو می گيری ، حالتو م يگيرم

گفت: بيلاخ.

و منو زد .

شانس آوردم فقط يك انگشت شست داشت.

****

تو اداره پاداش پروژه ها رو تقسيم می كنن.

-رييس می گه : اين مال من ) يك چك بر می داره ( اينم مال من ( دوباره يه چك بر می داره ) اينم مال كارمند . و بيلاخ نشان می دهد .

شانس آوردم كه يك انگشت شست بيش تر نداره .

****

 

 

۱۳۸۳/۱٠/٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چه قدر پير شده اي!

باور نمی كنم . نه باور نمی كنم . اين من ام .

رو به روی آيينه نشسته ام و در آن می نگرم. به درستی نمی دانم آيا به آيينه می نگرم يا اين كه خود را       می بينم . نمی دانم. چه اندازه تفاوت است بين تصويری كه روی آيينه افتاده با خود من .

آيا به راستی  و به تمامی اين من ام؟اين پيشانی ی چروكيده و اين چشم های گود افتاده ازآن من است؟

آيا اين چشم های بی نور همان چشمانی هستند كه زمانی خون بار و اشك افشان بودند ؟

اين صورت غبار گرفته و خسته اين موها و ريش سپيد شده به راستی از آن من استند؟

كجا است آن همه شورو اميد و آرزوهای سبز و آبی كه در فضايی سپيد می رقصيدند؟

من آيا اين چهره ام؟

من آيا كيستم؟

زمانی كه به دنبال محراب كمان ابرو های عزيزی دل از قبله بر شستم و نماز به خاك پای او بردم نيز اين چنين بودم؟

چه اندازه با خود بيگانه شده ام.

می پنداشتم كه روزی خواهد آمد كه خورشيد را در اتاق خانه ام به ميهمانی نشينم و ماه ار بر سر سفره ی نياز دعوت نمايم اما اينك در حضيض زمين تنها نشسته ام  و فقط نشسته ام . حتا نايستاده ام  كه نشسته ام.

گويی كه ديگر زانوانم  تاب ندارند .

چه قدر پير شده ام.

امشب - با خود عهد می كنم كه حتما همين امشب - بر سر مزار آرزوهای خويش بروم . سنگ قبر خودم را ديگر بار بخوانم . شايد - آری شايد - به ياد روزها و لحظه های زنده بودنم دوباره اشكی و خونی از ديده بر فشانم.

چه قدر پير شده ام.

۱۳۸۳/۸/۳٠ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ياد داشت هايی از فراز بالكن اداره

به زودی ...

۱۳۸۳/٧/۱٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دايناسور

تيرانوزوروس زيبای من ای مهربان ای يگانه

اين به خاك كدامين مغاك اندری و تو را تنها استخواني پوسيده بر جای مانده؟

اين ای يگانه ی من در باك كدامين خودرو هستی و تو را بی رحمانه می سوزانند كه خود لختی زودتر به مقصد رسند يا اين كه تنها به گذری پوچ و بيهوده بسنده كنند.

اينك آيا فرش سياه و تيره ی كدامين خيابانی كه گام های سرگردانشان را بر روی چهره ی نجيب و زيبای تو بنهند و در پی هيچ قدم بزنند.

اينك آيا دل گرم و مهربان تو در قالب كدامين قلب پلاستيكی بر سينه ی سترون دختركان آرايش شده ی پالايش نشده آويخته است؟

آه ای مهربان زيبای من ای تيرانوزوروس عزيز

برق چشمان روشن تو

اينك در لنز رنگی ی كدامين چشم بی پروا ی نابينای عشق نهفته است؟

تيرانوزوروس تنهای من

بر خاك - آن خاكی كه زمانی جولانگاه قدم های پر صلابت تو بود و شكارگاه بی رقيب تو كه عاشقانه فرزندانت نا نانخورشی هدی كنی - اينك كدامين برج ناساز نااستوار قد برافراشته؟

آه تيرانوزوروس زيبای من

دعا كن كه من هم به زودی به تو بپيوندم و از دست اين هيولاوشان دايناسور خوار كه حتا به استخوانهای ما هم رحم نمی كنند خلاصی يابم

با عشق و احترام

نوه ی كوچك تو

اژدهای كومودو

۱۳۸۳/٧/۱٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خسته ام من خسته ام من

واقعا خسته ام. حتا از پر رويی ی خودم هم ديگر خسته شده ام. تا كی و به چه اميدی ؟

 اين همه به در و ديوار كوفتن و حاصل؟

واقعا هيچ . . .

سخت است كه انسان گياهي را سال ها به اميد گل دادن آب دهد اما عاقبت در يابد كه آن گياه همان سال های پيش همان دورها همان دوردست ها خشك شده بوده.

خشك

خشك خشك

پای كدامين چشمه را به دامان بسترت باز  كنم كه زنده شوي؟

۱۳۸۳/٧/۱۳ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

من نشسته ام

من اين جا ؛ درست همين جا نشسته ام

          و تمام خاطرم پر شده از

ياد دخترك كوچك غمگينی

                                 كه در يك صبح نارسيده

سينه ی نو رسته اش

بستر تماس لزج شهوتي بدبوی  شد .

من اين جا؛ درست همين جا نشسته ام

و تمام خاطرم را داده ام به دست باد

               تا نمی دانم بر كدام خاك

                                كه زيارتگاه هيچ كس نيست

سلام مرا به

آن جوان ترين فاحشه ی مغموم

برساند .

من اين جا ؛ درست همين جا نشسته ام

و می گريم.

۱۳۸۳/٦/۳٠ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

۱۳۸۳/٦/٢٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اندر باب ايام عهد شباب

ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمی شه

تو كتابام ديگه اين جور چيزا پيدا نمی شه ) احمد شاملو كه زنده يادش باد)

 

از برو بچه های اين دوره ايراد می گرفتم كه عاشق نيستن. نمی دونن عشق چيه . عاشقی كردن براشون خريدن يه كتونی ی ۴۰۰۰۰۰ تومنی ی . يا خريدن يه پروتون يا يه زانتيا.

عشق براشون به معنای لاس زدن ( خشك يا غير خشك ) تو يه مهمونی ی با يه جنس مخالف يا تو يه اتاق خلوت .

از برو بچه های اين دوره ايراد می گرفتم كه محور عشقشون دور و بر كمر يادشون می چرخه.

از برو بچه های اين  دوره ايراد می گرفتم كه رضا موتوری رو اونا دست ممد الكی دادن . از برو بچه های اين دوره ايراد می گرفتم كه اونا دست كريم آب منگل رو تو نامردی از پشت بسته اند 

قيصر رو اونا به حبس كشيدن ...

اشتباه می كردم.

نه اين كه بچه های اين دوره اين جوری نيستن چرا هستن اما

مگه تقصير ما نيس ؟

كدوم ما ها كه می گيم هم پياله ی رضا موتوری بوديم او ن رو به بچه ها شناسونده؟

كدوم ما ها كه اين قده حرف می زنيم و ادعا می كنيم يه بار پای بساط عرق خوری ی اين بچه ها نشسته كه بفهمه حرف دلشون چيه - می گن مستی و راستی -

ما مقصريم

بچه ها؛ از روی همه ی شما شرمنده ام . باور كنيد.

۱۳۸۳/٦/٢٩ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سنگ قبر

 


برای سنگ قبر خودم می نويسم.

 

. . .

 

خوانديد ؟

هيچ

همين بود

والسلام

۱۳۸۳/٦/٢٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اندوه

اين كه پس از چندی دوباره سر و كله ی ناموزون اين جانب پيدا شده هيچ ربطی به عشق نوشتن ندارد. اصلا هيچ ربطی به عشق ندارد. دليل آن تنها اندوه گرانی است كه بر جانم افتاده.

اندوه از بی عدالتی ها و بی حرمتی ها . اندوه از تجاوز دو نامرد به ۲۶ كودك . اندوه از زندانی شدن پدری به دليل نويسنده بودن پسرش در كشوری ديگر. اندوه از اعدام دختری بی حواس. اندوه از بی هدفی ی عزيزانم . اندوه از سقوط آن چه انسانيت اش می خواندم . اندوه از مرگ رنگ ها . اندوه از پاچه های كوتاه اندوه از بی خواننده ماندن كتاب ها . اندوه از بی صدايی ی سه تارها

اندوه از ...

من اين جا بس دلم تنگ است . هر سازی كه می بينم . . .

۱۳۸۳/٦/٢٢ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

صدا

گوشي ي تلفن را كه گذاشت تمام بدنش عرق كرده بود اما از درون مي لرزيد. مي لرزيد. دست هايش هم    مي لرزيد اما خوش آيند بود اين لرزش.

چه صداي نوازش گري بود صدايي كه از درون گوشي مي آمد. مي آمد و مي برد، مي آمد و مي آورد ؛  لحظه هاي تنهايي را و اميد به همزباني .

چه صداي نوازش گري بود صدايي كه از درون گوشي ي تلفن به گوشش مي رسيد. صدايي زيبا كه حتما صاحبي زيبا و حتما مهربان هم داشت. صدايي كه از دور دست هاي شهر شايد مي آمد و انگار كه نزديك شدن دل ها را نويد مي داد.

چه اندازه اتفاق ها ي ساده مي توانند تاثير گذار باشند. اين را با خود بارها انديشه كرده بود. آن روز بعد از ظهر كه در خانه افتاده بود . از زور بي حوصله گي حتا ناي تكان خوردن هم نداشت. زنگ تلفن كه او را عصبي كرد. گوشي را برداشت كه با عصبانيت جواب دهد اما...

صدايي كه مي آمد مثل آمدن باران بهار؛ مثل جاري شدن رود؛ مثل شسته شدن برگ ها ... چه قدر لطيف بود.

 

و در آغاز كلام بود و اينك پس روزهايي كه شمارشان به فزون تر از 20 رسيده بود تنها كلام نبود، كه تپش قلب بود . تنها كلام نبود انتظار بود ؛ انتظار گذار لحظه ها و گردش دايره ي ناپيدا ي زمان .

تنها كلام نبود . شعر بود و – آري – شور هم بود.

تنها كلام نبود و اين بار وعده ي ديداري كه كلام را با نگاه در بي آميزد هم از راه رسيده بود...

 

************

مدت ها بود كه اين گونه حمام نگرفته بود. ريزش قطره هاي آب روي پوست تنش چه اندازه لطيف بود.   مي انديشيد كه آب تا چه اندازه مي تواند نوازش گر باشد ، مثل صدا ، مثل كلام.

*******

روي نيمكت نشست . دلش مي زد. دلشوره اي مطبوع درونش را پر كرده بود . چشم هايش هر طرف را مي كاويدند تا او را بي يابند. او نشاني داده  بود. لباس هايي را كه به تن كرده بود –  و حتما با وسواس انتخاب شده بودند - . به ساعتش نگريست زمان موعود رسيده بود.

******

به خانه رسيد. در را باز كرد. پاهايش انگار از رمق افتاده بودند. هيچ حوصله نداشت. خسته بود و خسته. بي حوصله بود و بي حوصله . روي تخت خواب ولو شد. پرسش هاي بسيار مادر را بي پاسخ گذارد و تنها داد زد كه شام نمي خورد و مي خواهد بخوابد.

*****

و خوابش نمي برد. چرا يي در پندارش مي دويد، به هر طرف به هر سو. چرا نيامد؟

دلش مي خواست كه خوابي ديده باشد آشفته و بيدار شود و به ساعت بنگرد و دريابد كه تا وعده ي ديدار زمان باقي است ان اندازه كه آماده شود و برود.

**

اما بيدار بود و خوابش نمي برد. تنها بود و بيدار بود. تنها بود و شايد در خواب بود. ته دلش چيزي        مي خليد . برخاست و تلفن راهرو را از پريز كشيد تا تنها تلفن اتاق او زنگ بزند آن هم آهسته . تا كسي بيدار نشود . تا شايد كسي در خوابش شريك نشود. به تلفن نگريست . تلفني كه در اتاقش روزهاو ساعت ها در دست گرفته بود . در دستاني كه عرق مي كردند و مي لريدند.

***

صدايي كه از درون گوشي ي تلفن آمده بود نوازش گر نبود. خنده اي بود عصبي كه پيامي داشت ساده . او بازيچه ي كوچك يك بازي ي بد بود. تنها بازيچه اي ساده كه شايد عطش انتقامي را فرو نشاند. انتقام از او و همه ي كساني كه همانند او بودند. و اين او ديگر او نبود كه خودش بود. ...

***

گوشي را در دست گرفت شماره اي را گرفت. بي آن كه بداند شماره ي كيست. با دست ديگرش شماره را روي كاغذ نوشت. انتظار كشيد تا صدايي از آن سوي ديگر پاسخ گويد.

صدايي نوازش گر به آن سوي خط رسيد . آن سوي خط دستي عرق كرد و دلي تپيد. دايره ي ناپيداي زمان در چرخش بود. بازي ي بد ديگري آغاز شده بود. اين بار اما او بازي گردان بود. و اين او نه او كه خودش بود.

 

 

 

: توضيح آن هنگام هنوز CLI و CLIP در ساختار مخابرات ايران وجود نداشت.

 

۱۳۸۳/٥/۱٠ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اندر فوايد خوردن قورباغه و سرخ كردن كلاغ سی ساله
۱۳۸۳/٤/٢۱ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باز من ديوانه ام مستم

دلم تنگ شده . برای چی يا كی ؟ برای اون روزا كه خونه ها با زمين قهر نبودن و صميمانه روی خاك نشسته بودن و اين جوری دماغشون رو بالا نمی گرفتن. واسه اون روزا كه مادر بزرگ های خسته و پير به خونه ی نوه هاشون راحت سر می زدن و از پله های زياد آپارتمان ها نمی ترسيدن. واسه اون روزها كه نون سنگك بود و مزه ی پنير و سبزي.

واسه اون روزها كه كنسرو كله پاچه تو فروشگاه شهروند نبود. واسه اون روزها كه می شد يه سيخ جيگر سالم رو كنار هر خيابونی خورد.

دلم تنگ شده واسه روزهای پر حوصله ی بچه گی كه سوار اوتوبوس دو طبقه می شدم و می رفتم تو خيال راننده گی .

دلم تنگ شده واسه اون روزهايی كه آبروهای پارك وليعهد سابق ) دانشجو ( با اون همه كاشی های آبی ی قشنگش برام پر از زيبايی ی رمز آلوده ای بودن.

من از دود و از فولاد و دروغ خسته شده ام. خيلی .

من از فراموش كردن بچه گی هام ، از پرسه زدن و دنبال يه لقمه نون گشتن ، از كافه گلاسه هايی كه مزه ی پوچی می دن ،‌از تاكسی های رنگارنگ بی مقصد ولگرد ، از سرعت بيهوده برای فرار از مقصد ، از قايم كردن بی هدفی خسته ام.

راستی رفيق كجا می شه يه قاچ هندونه ی خنك خورد؟

۱۳۸۳/٤/۱٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باز من ديوانه ام مستم

دلم تنگ شده . برای چی يا كی ؟ برای اون روزا كه خونه ها با زمين قهر نبودن و صميمانه روی خاك نشسته بودن و اين جوری دماغشون رو بالا نمی گرفتن. واسه اون روزا كه مادر بزرگ های خسته و پير به خونه ی نوه هاشون راحت سر می زدن و از پله های زياد آپارتمان ها نمی ترسيدن. واسه اون روزها كه نون سنگك بود و مزه ی پنير و سبزي.

واسه اون روزها كه كنسرو كله پاچه تو فروشگاه شهروند نبود. واسه اون روزها كه می شد يه سيخ جيگر سالم رو كنار هر خيابونی خورد.

دلم تنگ شده واسه روزهای پر حوصله ی بچه گی كه سوار اوتوبوس دو طبقه می شدم و می رفتم تو خيال راننده گی .

دلم تنگ شده واسه اون روزهايی كه آبروهای پارك وليعهد سابق ) دانشجو ( با اون همه كاشی های آبی ی قشنگش برام پر از زيبايی ی رمز آلوده ای بودن.

من از دود و از فولاد و دروغ خسته شده ام. خيلی .

من از فراموش كردن بچه گی هام ، از پرسه زدن و دنبال يه لقمه نون گشتن ، از كافه گلاسه هايی كه مزه ی پوچی می دن ،‌از تاكسی های رنگارنگ بی مقصد ولگرد ، از سرعت بيهوده برای فرار از مقصد ، از قايم كردن بی هدفی خسته ام.

راستی رفيق كجا می شه يه قاچ هندونه ی خنك خورد؟

۱۳۸۳/٤/۱٧ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

۱۳۸۳/٤/۱٠ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اندر فوايد قورت دادن قورباغه و خوردن كلاغ

 

۱۳۸۳/٤/۱٠ - فریدون میرزا معین الدوله | پيوند | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اصغر قاتل يادت به خير

دلم می خواهد استفراغ كنم . بالا بی آورم. عق بزنم. دلم می خواهد مغزم را از كاسه ی سرم در آورم و زير شير آب سرد بگيرم و بشويم. آن اندازه كه تمام فكرم پاك شود. بی هيچ حافظه ای بی هيچ شناختی .

دلم می خواهد كور  شوم. دلم می خواهد ديگر چشم هايم نبينند گوش هايم نشنوند.

نمی دانم چه بايد بنويسم.

*********************

خداوندگار تمامی ی در گذشته شده گان را بی آمرزد. پدرم سال ها پيش در گذشته شد. يادم می آيد كه روزی كه خبر مرگ مادرش را به او دادند نگريست و گفت حق است. اما...

اما روزی سرآسمه به خانه آمد چندان كه هرگز اين گونه نديده بودمش. روزنامه ای در دست . چشم هايی خيس و سرخ . صدايی كه ديگر گرفته بود از شدت هق هق . می گريست و شيون می كرد مانند كودكی پدر مرده مانند زنی شوی مرده . مانند ...

گفت پدری فرزند خود را از شدت ناچاری در جنگل های سرخه حصار سربريده است.

می گفت و می گريست و حتا بر سر می كوفت.

خدايش رحمت كناد كه رفت و نديد و نشنيد كه امروز

زهرای ۹ ساله را پدر هتك حرمت می كند و سر می برد.

دختركان ايرانی را به امارات می برند تا زينت مجالس شبانه ی شيوخ عرب باشند.

سن فحشا تا ۱۴ ساله گی پايين آمده است و ۹۰٪ آنان به خاطر فقر تن به هم خوابه گی های كثيف می دهند.

زمانی يك اصغر قاتل بود و يك ملت كه ديوانه گی اش را تاب نمی آوردند. اما اينك...

روزنامه ی وقايع اتفاقيه ی روز ۷ تير ص ۷ را بخوانيد. ستون روسری ی آبی كليد قتل دختر قايم شهري...

من چند جمله از آن ستون را برايتان می آورم...

فرق نمی كرد دختر يا پسر... يك دستمال حاوی مواد بی هوشی را جلوی دهانش گرفتم ...همسرم در خانه نبود. ... از ساعت ۶ و ۴۵ دقيقه تا ۱۲ شب من و سحر در خانه تنها بوديم ... بارها و بارها مورد تعرض من قرار گرفت...

 

پزشكی ی قانونی از شكم به پايين جسد را بسته بود و به خانواده ی سحر گفته بودند كه جسد در وضعيتی نيست كه قابل شست و ش